پرسیدم جواهر کجاست؟
بار آخر گفته بود می خوان ببرنش امین آباد.
پرستار با دست اتاق را نشون داد.
تخت خالی.
می دونستم تو دستشویی پیداش میکنم. وسواس داشت. همیشه کنار شیر باز ساعتها دستهاش را میشست.
اما نبود.
پیدامون کرد.
گفت دست به من نزن. خندیم. گفتم می دونم . دست نمی زنم.
خوشحالم
که هنوز اینجایی و او از طبقه دوم بی ملاقاتی مخوف ساختمان روبرو گفت که
ترسوندتش از انتقال که بیمارای روانی رو اونجا می برن.
اون پیراهن گشاد با گلهای ریز آبیش خیس بود. خیس خیس
این
بار دلش میخواست حرف بزنه...خیلی....نمی دونم چند سال 70 – 60 سال رو تو
یه ربع تعریف کرد. که چقدر کوچیک بوده ازدواج کرده. که شوهرش تو تصادف
جوونمرگ شده که دخترش از وبا مرد و تنها شد و به زور خواهر به ازدواج یه
مرد در اومد که دوستش نداشت و کتک زدن او دستمایه خستگی در کردن هاش بوده و
یه روز میره سر حوض تا دستهای کبودشو بشوره و از اون روز هر روز می شوره و
میشوره و طلاق اجباری و دربدری خانه خواهر و خویشان بودن و اینجا آوردنش
ازسی سال پیش...سی سال؟
نفرین کرد...
گفتم نفرین نکن بگذر ازشون....نفرین کرد بلند....نفرین کرد بلندتر.
برو جواهر جون برو زیر آفتاب بزار خشک شی
دستات دیگه کبود نیست.
رفت.
اینجا مطرودتر شدن را پایانی نیست.
تا خروجی سالن...نفرین کردم....نفرین کردم زیر لب....نفرین کردم در سکوت...