شبانه روزی ،

نئون ای بود برای آزار چشم ها.

کمی به تعطیلی این دوازده

برای آن آخرین مشت،  از معده ام نسخه ای پیچیدم.

پام...پام...پام....

به رفتن است از این گریزهای خاکستری،

 مشاجره های قرمز،

جیغ های ناگهان،

اشکهای بریده بریده...

میروم به خوابم که نمی پراندم .

 طولانی ...

اگر ֿلختی، تو رگ بیست و چهار ساعت ام اثر کند.

رو بازبازی کنیم؟ تک افتادم به تو . من دست میدم. توحکم کن!
بریم تاخت به باختم تا ته این "دسته" که بسته به هیچ شرطی نشد.

خیال مشوش ام در بستر خاطره ء رفاقتی نداشته ، چنین گذراند:
رفاقت رو زیر تخم چپ ات تتو کرده بودی. پا به گریز بودم اگر هر تکه ء لباسهایم از درد به دور تختی نپیچیده بود که از یک سو تو کشیده بودی و از سوی دیگر من کشیدم. خسته، به بی نتیجه گیِ عریانی رسیدیم. تو طاق باز و من نیم خیز تا صبح ... که شاید فاق یکی از شلوارهایت به تنم زار نزند از رفتن تا افتادن.

من آشوبزده و این امنیتخانه و تاریکی همیشگی اش. انعکاس نورهای پریشان تو آینه های بی تکرار و پر حادثه ء تن هایی...تنهایی . شبح حضورهای منقطع و صدای رعد...بوی انتظار و نم گونه....بارون هم که می چکه درست وسط این نوای موسیقی کریس اکمن که: هوو ویل لایت یور پث ترو د نایت؟
هوم؟
http://www.youtube.com/watch?v=VrssTGF21l8

Who will light your path through the night when you travel the marshes toward which light
will you turn your eyes?
when you hang in the void,to whom will you call when you have no pillow where will you Lay your head?
Who will light your path through the night,toward what light will you turn?
The night is full of sounds,But can you recognize the right one?
The night is full of lights,But which light Is the light of your eyes?
And who casts the hook For night waters into your mouth?
Who follows you close as you go along your way?
Which teeth, white and rabid From loneliness and hunger Sink into your flesh?
Who will cut the ties? Oh, what a sharp  invisible knife
who will wait for you at the crossroads At midnight, toward what light Will you turn

خطر پیچ امشب نزدیک است!
شهرداری به پاش پیچید و جین اش رو توقیف کرد تا دیگه پنج تایی جوراب تو پارگی لنگه کفش اش نکنه.
اون تو احوال بارون خورده ء من پیچید و چشمامو توقیف کرد تا دیگه حافظ رو تو هوای پیدا کردن خواهرش نخونم.
من لای دست دستַ خودم پیچیدم و سکوتم رو توقیف کردم تا دیگه حرفهام به جایی از سیلی کسی بر نخوره.
پیچ خطرناک !
تو....
نه نپیچ .. همینجا بخوابون امشب رو.

هر روز

بیش تر می پرسند

و

پیش تر می گذرند وقتی

با دو کاسه خون شان ، مچ ام را میگیرند.

که ...

ِکی تا کجا مانده؟

از دست رفتن های مدام، دست ریز ام کرده
خون از لبه زیر سیگاری می لغزد
تکه های خراشنده هنوز جمع نشده،
بی خوابی قهوه را به روی سیاه شلوار او می آورم... داغ
پای مستی نذار بر این زمینه عصبناک
بیست و چهار ساعت است و بیش است در بیداری کشنده ای
دو لا شدنها تکرار میشوند
همه چیز سر جای خودش می افتد
جز تکان، نخوردم از دست
نبودی که بخندی تلخ
صدای شکستن ها امشب از کیسه زباله چهار لایه هم بیرون رفت.

پرسه، میزند!

می زند ام.

در خیابانی کبود که نفس های گرمش ، جایی ازمن بلند نمی شود دیگر.

دهان به این دهانِ مصنوعی نگذار

می توانم درد بِکِشم.

نقش من امروز:

سیگارِکش بین سکوت ها بود.


برای آن نام ناشناس ک...ر گردان در لوکیشن دهان اش که نشناخته ،خطابه  به جهل، پی بازی میفرستد به تخم هایم. نخوان مرا آقا جان. نخوان عزیز من.

نام ها را کلیشه کردیم در چهار چوبهای شاید ... پنج تایی
و چه چیدمانهایی که فرصتمان نداد
من و تو ثابت از احتمالهایی که گریزی نیست
چند سفارش؟ که آن آخری شاید هم سلیقه مان بود.
چشمهایی که تفاوتشان را به حلقه اشکی آمیختند.
...سقف و دیوار دغدغه ام نیست
تا آسمانی چنین مردد از باریدن یا نباریدن ، با هم بودن را قطعی می کند.
حالا رفتن را تو تفسیر کن ...

جواهر بی قیمت اتاق انتظار های کهنسالی

پرسیدم جواهر کجاست؟

بار آخر گفته بود می خوان ببرنش امین آباد.

پرستار با دست اتاق را نشون داد.

تخت خالی.

می دونستم تو دستشویی پیداش میکنم. وسواس داشت. همیشه کنار شیر باز ساعتها دستهاش را میشست.

اما نبود.

پیدامون کرد.

گفت دست به من نزن. خندیم. گفتم می دونم . دست نمی زنم.

خوشحالم که هنوز اینجایی و او از طبقه دوم بی ملاقاتی مخوف ساختمان روبرو گفت که ترسوندتش از انتقال که بیمارای روانی رو اونجا می برن.

اون پیراهن گشاد با گلهای ریز آبیش خیس بود. خیس  خیس

این بار دلش میخواست حرف بزنه...خیلی....نمی دونم چند سال 70 – 60 سال رو تو یه ربع تعریف کرد. که چقدر کوچیک بوده ازدواج کرده. که شوهرش تو تصادف جوونمرگ شده که دخترش از وبا مرد و تنها شد و به زور خواهر به ازدواج یه مرد در اومد که دوستش نداشت و کتک زدن او دستمایه خستگی در کردن هاش بوده و یه روز میره سر حوض تا دستهای کبودشو بشوره و از اون روز هر روز می شوره و میشوره و طلاق اجباری و دربدری خانه خواهر و خویشان بودن و اینجا آوردنش ازسی سال پیش...سی سال؟

نفرین کرد...

گفتم نفرین نکن بگذر ازشون....نفرین کرد بلند....نفرین کرد بلندتر.

برو جواهر جون برو زیر آفتاب بزار خشک شی

دستات دیگه کبود نیست.

رفت.

اینجا مطرودتر شدن را پایانی نیست.

تا خروجی سالن...نفرین کردم....نفرین کردم زیر لب....نفرین کردم در سکوت...

ایستاد و نه گفت : " از به جبران آمدن ".

زن نشست. موی سفید ، چشمهای چروک و عصایش را به او بخشید و در لبخند اش ۥمرد.


زیر آسفالت شهر، دراز به دنیای این خیابان آمده بود. دستهایش قیر زادی از کنار دو گوش به سمت بالا کشیده شده بود. نمی دید اما محاسبه درازای دست و پایش به طور حدسی  تنها تفریح زمان های سکوت بود. و یا نواختن ضرباهنگی ناموزون به سمت دیواره آسفالت با سر انگشتان ای که دور بودند و صدایشان در خفقان هیچکس حتی خودش نمی پیچید-  نواختن رو روزی از دو کودک شنیده بود و کودک بودنشان را از مقایسه با بزرگ بودن ها و صداهایی که حدس زده بود هر چه ریز تر باشند ...- تمام این سالها صداها برایش حکم شناختن دنیای بیرون را داشت و حسی که مدام به او نهیب میزد که شبیه آنهاست ....

گاهی وزن سنگینی با صدای کششی رویش می ایستاد  شنیده بود که میتواند چیزی باشد -  آنها که در حرفهایشان گاهی انسانند و گاهی نه و نمی دانست که آنان که انسان نیستند چی هستن- که سوار اش می شوند تا پاهایشان کمتر تکان بخورد. و نفهمید او که پایش جز تکان در جای چند قسمت ریز که-  بعدها فهمیده بود انگشتند-  چرا نباید بیشتر تکان بخورد. خیلی چیزهای دیگر را هم شنیده بود بی آنکه نتیجه بگیرد  و یا یادش بماند و در نهایت کدام درست و کدام غلط . مثه سن و سال، زن و مرد، پولدار و فقیر، ..... خیلی وقت پیش چیزی شنید بین مکالمه دو نفر ...که بهش رفاقت میگفتند و این تنها چیزی بود که بیشتر از همه دوست داشته بود. بارها به خاطرش از چشمانش آب ریخته بود و مطمئن شده بود که آنها به این گریه کردن می گویند. و نمی دانست چرا این اواخر اینقدر همه گریه میکردند. چند بار در پایین گردنش که همان گلو باشه احساس غلغلک و خارش کرده بود- هر دو اینها را از شیطنتهای آنها که نه کوچک بودند و نه بزرگ یاد گرفته بود. احساس میکرد چیزی باید شبیه یه باد از دهانش در بیاد. مثل همانها که می شنید. همه روزهایش به شنیدن و حس کردن می گذشت. تا شبی  که......

یه شب- شب را از سکوتش و صداهای آهسته و توقف طولانی آن وزن سنگین شناخته بود- مردی آمد که سنگین بود. از آن وزن سنگین تر هم سنگین تر...ضرب قدمهایش تکانش داده بود...اولین بار بود که ترس آنها را احساس میکرد. مرد درست رسیده بود بالای نیمه میانی اش- نزدیک دل- همان که آنها به دست میارن و میشکنن و به خاطرش آب از چشمهاشان میریزند.

 مرد نشست. سر به آسفالت گذاشت و هق هق اش شبیه هیچ گریه ای نبود. مسن مینمود و پر درد- از بغض کهنه اش فهمیده بود -  ناگهان احساس کرد هیچ خارش و خنده ای از گلویش در نمی آید ....صدای خفه ای از دهانش بیرون آمد....بیشتر تلاش کرد و صدایی شبیه داد – همان که آنها میزدند و صدایشان پر بود از چیزی که خوشحالشان نمی کرد- میان هق هق مرد مسن گم شد. مرد رفت......او ماند.....آنها آمدند و رفتند....او ماند و آنهمه اتفاق که در دقایق آن شب آن مرد برایش آورده بود. انگار پاهای آن مرد همانجا جا مانده بود ....نفس میکشید سخت ... آوا آموخته بود ....با ضرباهنگ تند دل اش.... و هنوز رفاقت را بیشتر دوست داشت . عشق آنها را هنوز نفهمیده است. هنوزکه از آن شب سر انگشتان دردناک و خیس اش به روزنی نرسیده ...

وسوسه های محیطی آلوده اند!

تمام شب تخت بوی آشفتگی میدهد

اسمی گوشه لپ ام خیس می خورد

سحر، به نخ های سیگارم قسمم می دهد تا روشن شود

چای مسموم است ، هر صبح، آن شب را دم می کنم

روزها یک عکس گمشده پیدا میکنم

منشی تلفنی من ، وقت نمی دهد .

حدقه ها، سکون را در انتظار شکار سقوط به چنگال ام گرفته اند. وارونه می آیند پیکره هایی که هراس را در میان دو دست از صورت های پلک بسته پنهان میکنند .

اوین را توی گوشم کرده ام و به صدای قزل حصار و گوهر دشت دل سپرده ام. حواسم در مسیر رفتن دوستی پی گمگشتگی اش پیچ میخورد. چاله چوله ها پر نمیشوند که کارگران مشغول کارنیستند. درعا خون مرده میشود درغوزک ناتوانی ام. اعتصاب اش ورم می کند تا چهل روز دیگر..... وآن دلشورکنندگانی که فیس شان را از چشمم دی اکتیو شده می ریزند. حال من خوب است ...
 می نشینم همین جا تا رستاخیز نجات دهندگان

سه سال، سی سال ، سیصد سال باکره نمانده بود بستری تا خون بچکاند از چشم ی که برآن جا گذاشتم در یک هفتگی اش.

این من خموده و این پناه تو....دیگر نمی ترسم. بزن!

تو حق داری. او حق دارد. شما حق دارید. آنها حق دارند. حتی ما هم حق دارند.
 من اما....هق ...هق .

به دریغ آسمان می پیچم

گوش تا گوش شبهایی که نمی پرند

خواب حساسیت های کنده شده ، بالش را توی صورتم عطسه میکند.

...اینهمه پریشان که منم.

تشنج مرگ. این تب خیال سرد شدن ام ندارد؟

یکی به ما تشنه باااشد ولو به خون...

شبی چنین که آمدنش نه امشب است.

هیچ چیز تغییر نکرده بود. در را بست. کلید را در قفل چرخاند. رو گرداند از خیرگی آینه هایی که دیروز اش تمیز کرده بود . لباسی ناشسته نمانده بود و ظرفی جز یک فنجان و زیر سیگاری که بماند. حمام کرد طولانی...چنان میسایید که پوستی نماند. کاش بر این همه تاول و سرخی دست دیگری کیسه ای به بیرحمی نکشاند از پشت شیشه های که به ترحم بر نگاهها می نشیند. ساعتهایش را در طعم چای و سیگار به سر رساند. آخرین آینه وسواسش را بر انگیخت. باطله روزهایش را با دقتی غریب بر تصویری می کشاند. تصویر کاناپه ای که کابوس خون را به کنار کوچه ای پرت می برد. همیشه گفته بود که مراسم مرگ را جز یک خاکسپاری ساده و سنگی سیاه به نام و دو تاریخ نمی فهمد. آنقدر گفته بود که چیزی ننویسد. و بیشتر آنکه هیچ قضاوتی پشت خود کشی نیست. و این کمی نگرانش کرده بود. چند خط نوشت....چند خط خواند و ... به آتش مرز فیلتر سیگارش سپرد. نه قضاوتی نخواهد بود. ساعت دیگر زنگ کسی را نمیزد. خوابیده بود. صبح شاید .... پاکت کوچک را باز کرد. هیچگاه چنین به تیغ نگاه نگرده بود. شکل خالی بین آن آبستن کدام رگ بود؟ و آن دو سر باریک تر ؟ نفهمید. چند تا آرام بخش را باهم خورد. انتطار کرخت را تاب نداشت. نگاهش به کلید پشت در افتاد. قفل را باز کرد. کلید را برداشت. امشب امن بود . امن تر از همیشه . فردا منتظر آمدن هایی بود که هراسناکند. روی مانوس ترین کاناپه دراز کشید. ظرفی پلاستیکی را چند بار جا به جا کرد و دستش را از آرنج رویش گذاشت. بالاخره تعادلی برقرار شد. فکر کرده بود ظرف به آنی خالی میشود ...اما آنکه خون خشکیده را به دستمال های نمدار تازه میکند و میکشاند و میکشاند باید پریشان بنماید....چه کسی خواهد بود؟. وقتی چنان راحت و آرام بود چرا کسی به پریشانی؟ سیگاری با ولع کشید با دودهایی که از سینه اش بر نیامدند. پلکهایش سنگین شده بود . سوزشی غریب در مچ اش پیچید و تیغ صدای خوابش را عمق ظرف انداخت .

شرط فردا همین بود؟ بوسه ای بر شانه ی آشنایت پیش از آنکه پتو را با ترسی سرد، بر روی عریانی اش بکشانم آرام .

طعنه های خستگی، بی فاصله بر نیم    کت هایم.

من . شب . مستی . شعر. کام. خاکستر.

خوف امروزهای فردا ...عشق مریض ...درد....چه دل ای که لبریز بود از اشکهایی که

نریخت
    نه ریخت
          ریخت.....

http://www.youtube.com/watch?v=7c-QCDV3lnU&feature=share

گردنم در درنگ بین نفس هایت  تب می کند.  

شب، همه می بارم
بوی پنبه های نم زده زیر شامه ء بیقراری سر
سینه ی تنگ
                   تنگ
و قلب ای که لالایی را تا بیخوابی ام فالش می زند

...لا....آی...آیی....

شبانه ها طول کشیده بود. دست، تنها بود. هر چنگی که میزد  جانور ریزی با سماجت زیر ناخن  می خزید. انگار کبودی  را خوب می شناخت . هنوزآنقدر برای سیگارکشیدن  فرصت داشتم  تا تخم ریزی اش را تمام کند. جایی  در خاک نه چندان عمیق پنهان شان کردم و پاکتهای مچاله را دو تا دوراش چیدم  کمی سخت بود .باد به آستینم می پیچید و خالی اش  را مور مور می کرد. سیگار... عادتم میدهد که پس از این  با دست چپ برگیرمش.


آن دستی که به تو دادم  چنین اش باد.