مذابַ خاموش، زبان ناغلطیده زیرغلطک،  بزاقַ قیر !

مذهب در تصادفی خونین شد. چند ده اعتقاد منفجر شد.  چندین  آرزو غرق شد... مرگ مانده اما که تجسدش را پیروزمندانه  بر رخ کشاند ... کمی این سو تر هم ، ایستادگی به خود می پیچد و شرف خون بالا می آورد.

روز خونینی بود امروز. تصادف عزاداران با تریلی- غرق شدن پناهجویان - انفجار بمب چابهار - اعتصاب غذای عزیزان و خونریزی معده یکی از آنها.... 

ַجر ַجر قفسه، دنده هایی که چرخ میشوندسخت ... نفس بود که زنگ زد؟

ֿلخت می ۥسرد روی اوهامַ لیز، پوسته ای از تمسخرַ مکانیکַ " یک آن "

قضاوت و نشانه رفتنش و  این تشابه دست به اسلحه هنگام اشاره کردن به هدف ... خیلی هم تصادفی نیست شاید.

گردنها رشته رشته دور خفگی تابیده میشوند. اینجا، همین جا که جایی نیست جز برای یک جان تا از دمپایی  لنگ بیفتد،  چهار پایی وار چهار پایه  قضاوت را  لگد میزنند.

شهلا جاهد...اینجا...همین جا.... ۴ صبح ...

طعنه ء سخت در پیاده رو و گذر بی واکنش دیگری، هجمه ای از ممکن ها و ناممکن ها را هوارم میکند.  بود و نبود، هست و نیست، مرئی و نامرئی. تق تق بیشمار نقطه های تلاقی بر باور موازی ، در مغزم می پیچد.این برخورد از نوع چندم است؟ کجایی از من اتفاق می افتد؟ اصلا اتفاق می افتد؟ درد از ضربه است  آیا؟سرم هم درد میکند انگار. یه طعنه بود. همین!

گز گز سکوت بر سست پوستهء قدم گاه.  فریاد آخر،  آماسیده  درفروکشی ַ پا..... لش وار می کشانم !

زندگی مجاوردکل- شکلها و امواج درد- خبر/ در چهار دیواری سلولی، شبیه سازی شده از طرح یک مهندس شکنجه.  فقط مشابه/ تنفسهای سربی سخت با صدایی خفه کن/ وعده غذا ناسالم ، فست فقرها، گوشت گونه های سرخ شده با سیلی های چرب صدبارمصرف/ شیرینی های زهر به کام / سیگار پاکت پاکت دل و جگر سوخته/ همزیستی مدام با کثرتی از توهم- خویشی ها  دررفت  و آمدهای بی وقت فرساینده تا زندان شان تبعیدشان ردیف بی نشانشان/ بدخوابی/ نعره ء هر شبانه کابوس هم- سایه ام/ امروزمرگ کمتر ناگهان است ...

جهنده ء کارد خواب، نشئه ء نفرین ، تو نسل مچ پاره ها میگردد پی ته مانده گی.