از نانداشتهْ توانِ این دستهای پیر- زمخت هم که بگذریم، شکن های پیچاپیچ گوشه هایت، تاب کوبه های مدام هاون ام را نداشت وقتی نتیجه همان غیرهارمونیک ِشر ِشر بود فوق اش با یک عارشهْ قورت .
فریادت میکنم از دور، از یک خیابان بلند امروز.
اعتراض، اعتصاب غذا، قلبم میسوزد....گلویم...گلویم...
هدی صابر. پروازت مبارک با گلوی خشکیده. باران ...باران ...اشک.
نگاهم از دسته دسته حدقه های ماسیده ء سفید که بر بی نشان ترین ها پرت شده اند، نفخ کرده است.
مرگ یک آن - یک آن ، جفت ַمردمک ها را از ناف پلکهایم هورت میکشد.
گورستان چشمم تا من، تنها یک بند جویده فاصله دارد.
قرار نبود اشک من از پیشانی او بچکد.
قرار نبود قلب ام را لای دندانهایش گاز بگیرد.
قرار نبود نان قسمت شده را از دست تان بگبرم.
قرا نبود ماه را هر روز برایم سی قسمت کنید.
قرار نبود کمرم لای تقویم تان ورق ورقه بخورد.
کمی مهلت ام دهید!
قرار است تا پیش از این ماه که دگر بر نمی آید از من،
خون بهای روزهای ناشمرده مان را بدهم.
قرار است نان های پس خورِ نخوردن هایم ، یکجا قسمت شما شود.
قرار است درد مرا دیگر نکشد.
قرار است هیچ روز نگاری دیگر نشمردم.
قرار است: وقتی بود با خودم . آن" مبادا" که به پای اش - حتی - نوشته شوم!
تابوت پدر را بر بی جان ترین شانه هایش کشانید
تا به آزادی سپارند شان.
پدر و هاله اش...
شبانه روزی ،
نئون ای بود برای آزار چشم ها.
کمی به تعطیلی این دوازده
برای آن آخرین مشت، از معده ام نسخه ای پیچیدم.
پام...پام...پام....
به رفتن است از این گریزهای خاکستری،
مشاجره های قرمز،
جیغ های ناگهان،
اشکهای بریده بریده...
میروم به خوابم که نمی پراندم .
طولانی ...
اگر ֿلختی، تو رگ بیست و چهار ساعت ام اثر کند.