شبانه ها طول کشیده بود. دست، تنها بود. هر چنگی که میزد جانور ریزی با سماجت زیر ناخن می خزید. انگار کبودی را خوب می شناخت . هنوزآنقدر برای سیگارکشیدن فرصت داشتم تا تخم ریزی اش را تمام کند. جایی در خاک نه چندان عمیق پنهان شان کردم و پاکتهای مچاله را دو تا دوراش چیدم کمی سخت بود .باد به آستینم می پیچید و خالی اش را مور مور می کرد. سیگار... عادتم میدهد که پس از این با دست چپ برگیرمش.
آن دستی که به تو دادم چنین اش باد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۲۶ ساعت توسط نهال
|