شبانه ها طول کشیده بود. دست، تنها بود. هر چنگی که میزد  جانور ریزی با سماجت زیر ناخن  می خزید. انگار کبودی  را خوب می شناخت . هنوزآنقدر برای سیگارکشیدن  فرصت داشتم  تا تخم ریزی اش را تمام کند. جایی  در خاک نه چندان عمیق پنهان شان کردم و پاکتهای مچاله را دو تا دوراش چیدم  کمی سخت بود .باد به آستینم می پیچید و خالی اش  را مور مور می کرد. سیگار... عادتم میدهد که پس از این  با دست چپ برگیرمش.


آن دستی که به تو دادم  چنین اش باد.