من و شب و این چشمهای بارانی

...... بگو پس چه وقت می تابی؟؟

هرچه داشتیم از آن تو.....من .....تنها.....با پای خود..... میروم!

هیچ ، جز یک فریب  نیست افق

از خسته نگاه یک موازی بر آن نقطه

می کشاند خویش با سنگینی ی  جدایی

به تجاوز کدام تقاطع بسته شد این نطفه؟

از نگاه خسته ی ַ موازی 

نفطه  افق،  یک دروغ بزرگ است!

نه اینکه زانو زده باشم......نه!......تنهایی! سنگین است!

تکرار به کاستی!

پژواکی ست  ، از  این غریو هستی .

ایران خانم بر تخته سبز

 ایران خانم چند کروری بچه داشت....اصولا زن خیری بود هر بچه ی بی سر و پایی رو هم به فرزندی قبول می کرد...می گفت امید به اصلاح  همیشه هست.....جفا دید...بی مهری دید...اما کنار نکشید...ذره ذره آب شد خورد شد اما باز آغوشش سرشار از مهر بود....گاهی فکر میکرد اگه بوی نفت نمی داد شاید بچه ها بیشترتو بغلش میموندن...اما چه میکرد؟ واسه روشن کردن چراغ خونش همین یه ارثیه ی سیاه براش مونده بود...هیچکس به فکرش نبود و بارشو کم نکرده بود که وقت کنه کارای دیگه بکنه.... اخه خیلی با استعداد بود....همش میگفت بالاخره یکی از این بچه ها بزرگ میشه و همه چی درست میشه.

معلم کلاس ما عاشق ایران خانم بود.. نمی دونم چرا بیشترمعلم ها دوسش داشتند......همیشه یه جوری حرف میزد که آدم دلش کباب میشد.....سعی میکرد اونو به ما بیشتر بشناسونه....یه روزمعلم ما  رفت و دیگه خبری ازش نشد...خبرای بدی شایعه شده بود..... عادت کرده بودیم معلمامون تند تند گم و گور میشدن

 روز آخر یه سوال پای تخته ی سبز کلاس نوشت

 ایران خانم چند کروری بچه داشت.......چند تا بچه ناخلف شدند.....چند تا دیگه رفتند و بر نگشتند....چند تا دیگه اسیر شدند .....چند تا بردار شدند....چند تا.......چند تا....... در نهایت بقیه موندند......حالا ایران خانم چند تا بچه داره؟؟؟؟

 صدام کرد

نوشتم: اون دیگه بچه نداره

گفت : دوباره بخون

گفتم: بچه ای نداره

گفت : کجای این نامعادله مفهوم نیست؟؟؟؟

گفتم حساب حسابه درست ... سرمو انداختم پایین.. اما ......آقا اجازه؟؟؟......... ما کم آوردیم!

شهرت فرهاد نه عشق بود.

کوه بود!!

اگر نبود...

امروز جان نمی کَند شیرین

از تکیه بر این گاهַ بی ستون!!!

دیگر از تو هیچ نمانده

جز یک بغض

....که آن هم میشکند!!

از همان دست،  نگرفتم دست!!!

خطا از " هر "  بود!

 آن دیگری 

به اشک سوده بود!

ابراهیم چند شب بود که از اضطراب خواب و خوراک نداشت

فردا کنکور الهی داشت و همش فکر میکرد اگه قبول نشه چی؟؟؟

می خواست جلو پسرای در و همسایه کم نیاره کسر شخصیت میدونست که نوح با اون سن و سال ، عیسی بدون پدر و موسی با کمترین امکانات قبول شدن و این امسال هم رد شه!

اصلا خوابش نبرد....صبح خودشو با عجله رسوند سر جلسه ی امتحان

ورقه ها پخش شد

: کدام گزینه برای ذبح مناسب تر است؟

-         الف :اسماعیل

-         ب :اسحاق

-         ج: گوسفند

-         د: هر سه مورد

هر چی فکر کرد یادش نیومد....اینو از کجای کتاب در آورده بودن که تا حالا چشمش هم بهش نخورده بود؟

ظاهرا سوال مفهومی بود

اسماعیل؟؟ این گزینه نمی تونه صحیح باشه با یهودیت مغایر بود.

اسحاق؟؟؟ اینهم درست نبود با مسلمونها چه میکرد؟

گوسفند؟؟؟ شک کرد

هر سه مورد؟؟؟ به نظرش رسید این درست تره. عالم تحریفه دیگه بالاخره یه چیزی از توش در میاد !

دوباره شک کرد...

گزینه ی دال رو پاک کرد و با اعتماد به نفس گزینه ی جیم رو انتخاب کرد.

 

جواب کنکور اومد...ابراهیم تنها کسی بود که قبول شد

...خوشحال بود ...دور اندیشی به دادش رسیده بود

اسماعیل  و اسحاق از یاد همه میرفتند دیر یا زود ...اما تفکر گوسفند ֲ منتظر به ذبح در حال توسعه بود.

خنجر!

روایتت تازه مانده به اثر

 از خود درد، دردمندترم.

 من، به خویش پشت کردم !

 روی -گردان

به رسم نامردان

تازیانه های اشک ، بر زخم!

سوز هر دم....

می سوزم هر دم

که بر این پشت زخم

چه تازیانه ی شوری زدی رفیق!

خاکسترین تاریخ بر پشت !

دردها درشت!

رد خستگی ماسیده  بر ره ַعاج !

آی!

کس بیدارنیست در این  شب داج؟

یک دو چند ناله،  نه فریاد.

ظلمت  میکند بیداد.

خفتگی،

 سیه سوز است ،  بساز!

که حرامی به مَه می زند ، باز!

 بامدادم، همه خمار از  یک  قدح ֲ غروبت!

تو ای کهنه قلندر!

اینهمه پا به پا کردی و

به این دل بد آمدی آخر!

از این صد چند گزمه به باروی غریبگی

چون بگذرم....

دیگر مجوییدم!

 که به تنهاییַ خویش میروم!

جرم: تجاوزکابوس وارانه به خفته گی!

حکم : تبعید به سرزمین هزار و یک شب زدگی!

اینجا...

شهرزاده اش مانده باکره ، ژولیده به آوارگی!

یادم نیست که واسه  " چه " بودنم به کسی سفته داده باشم!!!!

یک برگ سوخته از زندگی ی حوا

حوا خسته شده بود! از سنگینی این دوتا طفل روی کتفهاش بریده بود!

هنوز هم نمیدانست بی آدم با این بچه ها چه کنه؟

دیگه کم کم شک کرده بود که ابلیس به خاطر عشق به اون آدم رو یه جایی سربه نیست کرده!

طفل کتف راست هی نق میزد و آروم و قرار نداشت ، چرا اصلا نمی خوابید؟؟

طفل کتف چپ هم که بی وفقه زیر پستانش بود! شیره ی جونشو می مکید!

دل نگران بود...چرا میکائیل برنگشت؟؟؟ مگه تا کجا دنبال آدم رفته ؟

جبرئیل از سر ظهر نشسته بود به نوشتن، میگفت یه نفر پیدا شده بعد از سالها کتابشو بخره...از خستگی رو همون کتاب هم خوابش برده بود....  حوا که چیزی  از کتاب سر در نیاورد...کاش خوش خط تر مینوشت!

یه ندا به اسرافیل داد که بچه ها خوابن... تو هم بخواب و اون صور رو بذار کنار.....فردا تمرین کن......

....

ساعت نیمه شب بود ولی گرما بیداد میکرد!!

دیگه همه خوابیده بودند و کسی به کسی نبود.

لباس خواب حریر قرمزش رو پوشید و به بستر منتظر موند....دیگه باید ابلیس میرسید!!!!

نرد سفید و سیاه

سیاه :  کورکور

سفید: دو کشته بالا!  

سیاه : خوردن مهره ها ی خودش

سفید : اولین خالی ، یکی نشاند

سیاه: همچنان....

سفید: تاس نیاورد

سیاه: سرخوش و رجز خوان

سفید: تاس به امید

سیاه: مهره ای ماند به یک.

سفید:هر چی با یک!.......زد!

سیاه:  حیران به سد سفید!

سفید: جفت شش

سیاه: ننشست

سفید: جفت شیش

سیاه: ننشست...

سفید: جفت شیش...

سیاه: کور کور

سفید: دیدی؟؟؟

 

سیاه : تاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است!

سفید: به صد کشته هم،  جفت بمانیم همه کس آزاد است!

 

کودک امروز من!

به نقصان است " آدمیت "

تو هم چون من، ناتوانی !

همه درد و شکن...

چشم، چشم ، یک پیشانی!!!!

مپرس!

درمن این یاس زچه روی خزیده است!

به پیک شب دیریست ، خبری رسیده است!

 با امید پوشانده اندش به  تاریک بسترַ آسمان،

هیچ مگو به کس، که گوشه ی آفتاب پریده است!

همه،  نقش نحوست بر"سیه بوم" ؟؟

آری!

من، " درد "  میکشم!!!

تا این نارسیده مقصد.....

به کامت میکشم با هر پک!

سوخت به سوز،  

تاخت به باخت !!!

صبوری،  گنه ناکرده است !

ز دردت میکشد برجان،  صد آرنگ،

دل بگردان !

که بند نمیشود هیچ سنگی به سنگ !

عفاف خانه ی شمسی خانم!

 "زحل "کمر بندشو دور شکم تابی داد و با اون صدای نکرش فریاد زد:

"ناهید"  بیا "مشتری " اومده!

بیچاره "مریخ" ...  اونجا تازه کار بود .

به توله های شیطون" شمسی" خانم میرسید و جمع و جورشون میکرد تا کم کم خجالتش بریزه و دست بکار شه!

کاش هیچوقت عطارد به خیانت  ترکش نمیکرد که مجبور باشه دوری  چند بار ، پس مانده های هرزگی رو از تو " زمین"  گوشه ی فضا خالی کنه!

۱۳۸۹ خورشیدی!!!!!

 

بافته خیالت

تفته خواهد شد!!

که در باور ریسمان نمی گنجد آسمان !

یک نیم پیام:

از تو  - از خودم - از زندگی - از همه بیزارم

و از این بیزاری بیزارم!

 بگیر این کف اقبال ַخط خورده به هر نرسیدن را!

به دست  تو شاید،

بیراهه ی عمر ، بگرداند راه!

 چه بگویم بشکن!

که نور هم، به زلال تو میشکند!

تو بمان و نشکن!

که  " بود " ما به حقارت  میشکند!

کاش!

راه به آسیاب نمی برد

آن " آب " که گذشت از سر ما!

به چشم سپردیم به شک از معرفت خاک!

به دل سپردیم از طعن "رفته یادش پاک"!

عجب از روزگار

مانده ام در حسرت بصیرتی هم

که  میشود تنها،

 یک دم " آه " دردناک!

فتوای آزادگی ست!

حرام باد لقمه ای

که به کفتارگی پای آن نشسته اند!

" پرت " شد حواسم به دلتنگیت!

بغض " شکست " و

دل " ریخت " !

دل تنگ میشوم گاهی!

گاهی .... گاه گاهی به دلتنگی

 مهمان یک سنگ سرد میشویم به دیدار عزیزان!

خوب است اما....

کمی آنطرف تر ....هستند بسیاری که چشم در راهند به یک نگاه،  گو که خویش نباشد!

هنوز زنده اند.....هنوز عشق را می شناسند.

در جاده اش تا رسیدن ...جملاتی دیده میشوند دلنشین

یکی از آنها همیشه دلم را لرزانده است،

"عشق همینجاست تو کجایی؟؟"

چقدر پدر ها و مادر ها تنهایند....

ما را ببخشید به بزرگیتان که این فرزندان شما،  راه خانه را نمیدانند.

خواهم آمد و بوسه خواهم زد به چشمهای منتطرتان .....

بد نیست گاهی به آسایشگاه سالمندان کهریزک برویم!

چند ساعت مرور زندگی....

کشیدن سیگار دزدکی با پدر بزرگ  نالان

دیدن دفترچه مشق اکابر مادر بزرگ به صد آفرین!

لبخند شوق به روسری قرمز مادری....

و شنیدن درد....درد...انتظار...انتظار......

......دنیایی  ست از عشق خاموش...

تنهایشان نگذاریم.

از این نشخور سکوت....

به هضم درد چه کنم ؟؟؟

همیشه بزرگان، سیه مهره اند!

حکمت این است

به صد ترفند از این بازی...

سپیدی ، بماند سپید

... به باخت هم!

رسوا نکنیدم!

این بر آمده عشق ...

صله ی حیات است!

اگر به درد نکنیدش مصلوب

که جاودان بماند در" آه ".....

به یک " دم " می ستاند مرده گی !

کجای این آسمان را بوسیده ای؟

که هر شب...

تمنایم، طعم ستاره دارد!

چه می پرسی از کجائی ַ" بود" ؟

 پیַ نشانت ...

به ظاهر،  مشهود

به باطن،  مفقود !

به خوش نوای عشق تو...

ضرباهنگ  گم میکند،  این دلַ ناشی!

من که بیشتر " تو" !

این مانده " من " را  هم بگیر...

کم نمیشود هیچ از " ما "

گویی که بگویی " بمیر"!

به قایم باشک خیال

تویی و شیطنت این دو پلک!

به یادت  چشم می گذارم

دور نشو از من ، همانجا بپلک!

 با نگاه نمناک تو!

چه شرجی میشود هوای خواستنم !

به صد افسانه از  تو،  گلستان بود منظور

در عشق سوختم ز یک معجزه ی محجور

ابراهیم!

به خاکستر، باغی بر نمی آید دریغ!

که بود معشوق، که بختت شد چنین منصور؟

دسیسه است !

به هراس زایش عشق

از اینهمه چشم که بر آن است

مرگ به خاکم کافور می خوراند!

در این وفور رساله ها!

عجب!

گناه،  فقر یک "فرهنگ " بود!!!

غلط انگاشتی مرا  و دانستم که " ظن " است!

بنگر! به فهرستی دگر!

این آمیخته به معنای تو............"زن" است !

تا سیاهی  هست مقدر...

فرو می چکد باور،

از من ، بر من!

پوسیدگی مکرر،

               به تخریبی مقرر!

....

 از سایه ی دست رد م  بر سینه اش

آفتاب ، مکدر!!!!

به " فکﱢ فریاد"

یک " آه " مانده هنوز

از زهرآگین رخوت این " گَزیده لب ها "!

 بمان به بیداری ی  این ناله!

که صدا خفته نگردد از نیش سکوت !

رحم تنهاییش بی تاب به نطفه ی آدم!

ندانست!

از " بند باور"

آمیخته  جنین،  به سهم ַ کرم  ַ یک  سیب!

و او....

درد عالم را ....مادر شد!