گفتی : خاموش!
یادم افتاد برق نگاهت در خاطرم روشن مانده هنوز.....
گفتی : خاموش!
یادم افتاد برق نگاهت در خاطرم روشن مانده هنوز.....
...
نه باور نکن!
این سایه ی دستان رخوت زده است.
که در توهم پرواز ورای دیوار
با " ته مانده ی " نور فریبت میدهد.
پای این " تکیده نهال"
سایه هم مردد دلبستگی ست......
شنیده بودم نابهنگام دل سپردن ....بد بختی می آورد!
چه خرافه شومی........
- بودن یا نبودن؟
- هوم! دیگر مساله ای نیست......!
...تاک!
با تشکر از پریسا که متنش باعث حک این واژه ها شد!
....چه " تاریک پنداری" نمناکی ست...
که پشت خست این فاصله ها ، سخاوتمندانه می باری
و
من ،
تنها به بوی نم تو ، همدرد پوسیدگیم.
.....بوی" نا "می دهد این ادراکم!
خسته ام!
که در این " جدل سرا " طولانی ترین نارواها را پذیرا بوده ام!
آزاد مرگی ی "پاره های" سرزمینم در " سال " دلتنگی...
نه چندان دور که ازیاد توان برد
.... همین "پارسال"!
در توهم بقاء
به آفت خون کشاندید
غافل
هر قطره که می چکید
عصیان تازه ای می رویاند
و اکنون
این "عصیانستان"
تمام " آزاده خاک " ما را فراگرفته است...
برای خود
"هرزه خاکی " دیگر بجویید.
....من که دروغ میگویم،
تو!
ای با صداقت آشنا،
راز گاه بودن و بیگاه نبودنت را با من بگو!
آئینه ها رسم دلتنگی را خوب میدانند
انعکاس نبودنت،
..... تکرار تصویر تنهایی من است!
رخصت دهی... " شرف یاب " می شوم!!!!!!
مرا با حکم سنگینت برکفه راستی نشاندی
خطایم از چپ بالاتر نیشخندم میکرد.
میزان را رها کن
عدالت تو طنز تلخی دارد!
بسترم را به غیبتت آلودی!
مرا آن " پاک رویای " تو بس بود!
تارچشم ، در خالیت
لرزاان دست، به دنبالت
ناتوان پا، به رهت
...
میبینی؟
انگار پیر تو شده ام!
به خاطر" یاد" هم شده بیا!
به "خاطرم " بیا!
چند روزیست ... مبتلای " تو فراموشی" شده ام!!!
شتاب کن !
سخن خلاص را بگو!
مرا تحمل این درد " باور مردگی " نیست!از نمایش مان برجا ماند!
یک" نقد یک جانبه " امتداد من
و
یک " تندیس درد" ادامه تو!
وعده ما ... زلال آب در خواب شبانگاه!
آرام بیا!
که این ژولیده " چرکین روزگار" تاب اش نمی آورد.
شرمنده خیال بزرگیت میشوم.....
" پای " می نهم !
" دار " در کمین است!
...
گفته بودم که مرا یارای " پایداری " نمانده!
حکم بران!
گردن می نهم.
که این محکمه از تو سرشار است!
.....................جایی برای عدالت نمانده!
گل یا پوچ؟
باز هم مشتم باز شد!
گلستان سهم تو.
من همیشه پوچ!
تو " هیچ " شدی یا من؟
که جمع من و تو ................ یک ماند!
بگو آن چشمی که به تو دوختم...
وصله کدام شکاف اعتنایت شد؟
... که این " رذالت پیما" از سرعتش نمی کاهد.
عفو عمومی!
...
هرگز!
وسعت آزادی را چه کار آید؟
به همین یک وجب اسارت خو کرده ام!
پشت من بایست!
"هرگاه رفتنت " ندیدنی ست!
که سنگ است!
تیپا خور دنش، مرامی دارد.
که سنگ است!
به سینه کوفتنش، راهی دارد.
که سنگ است!
بر آن گنه ناکرده انداختنش ، جبری دارد.
که سنگ است!
...
سنگ است!
سنگ است!
سنگ ، سنگ است!
اما چه بگویم از دل تو..........
.........پایانش نیست؟
روزنامه را ورق زد.
چه ابتذال مکرری!
اولی آمد - دومی آمد - ...... "جا ماندن" را دوست داشت وقتی "رسیدن " یک پایان بود.
....................
یکی نشست - یکی برخاست .......... ماند.
زن گفت - مرد شنید ...... نگاه کرد!
- ساعت دارین؟
- دارم!
........................
نوزاد گریست - کودک فروخت....... دست دراز کرد!
- فال حافظ ؟
"..................................................." "که من نمیشنوم بوی خیر از این اوضاع"!
ایستگاه بعدی پیاده شد!
در این هنگام که:
" من " یک تصادم
و
" تو " یک اتفاق.
بنگر !
" ما " چه حادثه ای خواهد شد!
نام
تاریخ آغاز و پایان.
بی هیچ نوشته ای.
کدام شعر گویای من است؟ کدام چند واژه؟ بس که دشوار بوده ام!
بگذار برای هر یک نفر یک بیت شعر باشم.
شاید دیوانی پراکنده بسازم.
این "زخمی پرواز " در لرزش دستانم چه می کند؟
به من آوازی بیاموز!
در واپسین روزهایم خواهم خواند.
آنچنان نافذ که "رهایی" رخنه کند بر بطن اسارت این خاک!
روز تو ست امروز
می دانی؟
یادت مانده است؟
هنوزم هم سیاه بر تن داری؟
پارسال ، همین روزهای نه چندان دور بود که روزهای سبز را به رستاخیزخون کشاندند.
امسال! نه به اندازه هیج سال دگری ، امروز را از طرف تمام مادران به نام تو مینامم.
فقط تو!
تویی که آزاده پروراندی !
من به تو قول میدهم که امتداد او باشم.
یک امتداد تا آسمان بلند.
همان که ضجه های تو و نعره های ما – نه دیر گاهی - خواهد لرزاند !
در خود توان لایق بودن به جایشان را نمی بینم مادر!
شرمنده که چنین نا توانم.
اما مهربانم بدان ، به پاس شرفشان
به حرمت دل دردمندتان
خواهم ایستاد. تا هر کجا که باشد.
با هم بودن را روایت کردیم.
جدایی را قصه ساختیم.
اما عجبا!
که یکدیگر را شنیدن، افسانه ماند!
هق هق راستین من
بر وهم شانه های تو!!
من غرور خویش را به دستان عشق هم نخواهم آویخت.
چه حکمت ماندگاری داشت رفتنت.
دیگر میدانم........
که می توان شعر سرود و شاعر نبود.
من به تقدس یک شاعر شک برده بودم .
که رفتنم - تعبیر ویرانگر " هرچه تو خواهی " ست!!!
چگونه بخوابم ؟
.................که فردا برخاستنم بی تو ست!
چنان فراموش میکنی مرا ..........
راستی می توانی؟
یک رو ی من با روی تو . نه این همه دو روی تو!