خیال مشوش ام در بستر خاطره ء رفاقتی نداشته ، چنین گذراند:
رفاقت
رو زیر تخم چپ ات تتو کرده بودی. پا به گریز بودم اگر هر تکه ء لباسهایم
از درد به دور تختی نپیچیده بود که از یک سو تو کشیده بودی و از سوی دیگر
من کشیدم. خسته، به بی نتیجه گیِ عریانی رسیدیم. تو طاق باز و من نیم خیز
تا صبح ... که شاید فاق یکی از شلوارهایت به تنم زار نزند از رفتن تا افتادن.