اوین را توی گوشم کرده ام و به صدای قزل حصار و گوهر دشت دل سپرده ام. حواسم در مسیر رفتن دوستی پی گمگشتگی اش پیچ میخورد. چاله چوله ها پر نمیشوند که کارگران مشغول کارنیستند. درعا خون مرده میشود درغوزک ناتوانی ام. اعتصاب اش ورم می کند تا چهل روز دیگر..... وآن دلشورکنندگانی که فیس شان را از چشمم دی اکتیو شده می ریزند. حال من خوب است ...
 می نشینم همین جا تا رستاخیز نجات دهندگان