نعره ای در صدا

کلمه ای در کلام

بغضی در گلو

           که آزادی در اندیشه محکوم است.

این چه شهریست؟

آزادگانش در بستر مرگ .......

آزادای خواهانش در بند ........

و

آزادانش در توهم ترس و تردید هنوز ....چه کنم ها را ، دوره میکنند!


خود را ترکه ترکه به تو می نمایانم. باشد که تندیس خیانتت  را تا همیشه به چشمان وسوسه ات بسپاری

بر دامن صلح ...........آرام.

خفته ..........نه.! که به بازی در نقش انسانی رویاگر گرفتار بودم.

عصیانت من خواب زده را سخت برآشفت.

یک لالائی دیر هنگام تو شاید.................هنوز

خواب را به چشمان جنون زده ام باز آرد.

پر از وسوسه پیکارم.

اما...........بگذار عداوت را تنها در بستر کابوس بجویم.

انگار لبخند معنایی دگر بخود گرفته است.

چرا که در پس هر یک ، نیشتری سوزناک مرا به درد میکشاند.

براین همه تلخی ، گریستن درمان نبوده و نیست.

میخندم بر این ستم زمانه ای که هنوز زندگانی را از من نستانده تا شاهد روز افزون تلخکامیهایش بمانم.

آه .....

هم سرزمینانم.........

چقدر خندیدن دشوار است..............