گردن ناکشیده از تخم شان ، تیزַ نوک به پستان ها  میزنند!!!

ַکز کرده  کنجַ یک بندַ من،  در تنهایַ دیوار

سوخته بویی  لای  درز  میرود

........شاید!!

آرواره ء سیه کام ، به صد چند تیز کرده

نیامده گرگ و میش ...

می دَراند زوزه ها!

ناله های زئوس در بند ناف گایا پیچید

آشیل ها صد پاشنه شدند!

جفت جفتַ ممسوخ ،  در حدقه ء ویرانیַ  شهر ...

بودنم جنون چند مَرگی دارد!

می ۥبرَد

بخیه به تکرار میزند

و به کراهت تجسد عریانش می خندد!

همه اش همین بود...

تورم کبودیַ شناور.

کسی  ندید آن آخرین حباب ،

تصویر کدام آرزو را در خلاء خود می غلطاند؟

پرگار،  تعصب گالیله است آیا؟

از تن سپردگی به " ناچار"  خفت بارور

مکرر سقط شدیم در خود نارس تر

گریز از این هر چه که هست ...

اشاره ای  به  بیضه های  نادیده!!!

امید، امروز آن تَله تئاتری ست، که می کشاندم  تا مصرف  سوخته ای های  بی کافئین!

جواب مهربان پدرم به نوشته " سهم من از شانه هایت ":

 سهم ات در ثانیه های حیاتم جاری و ساریست...

این قانون احساس پدری ست که تو را از بدو میلادت در بقچه وجودش پیچیده و همیشه جانش در غیاب معصومانه ات  از مجاورت دلتنگی ها و از لانه عنکبوتی روزمرگیها بستوه می آمده و نگاهش تا افق به بی نهایت جبر حاکم بر حیاتش ،  به پرنده وجود نازنینت تا همیشه به شانه هایم و تا مرز بودنم،  آشیانش در تمام فصول سبز و بهاری بوده و خواهد بود.

دخترم خواهم ایستاد آنگونه که سروها ایستاده اند و نگاهم به روشنی فردا با تاختی که بر لشگر غمها زده ایم تمامی زخم های ثانیه های ملال  التیام می بابند و با هم به تعبیر خواب چلچله ها خواهیم نشست.

فردا...

من یک  تیمارستان، بیمارم......نترسید..... درنوع  خودش واگیر دارد نه در نوع شما.....تا هنوز چند پذیرش تا آخرم مانده......به تنهایی منتقل میشوم!

گریه میکنم پس هستی....

فقر از طعم گس سیه خاک

انداخته کوتاه دست  خود در حلقه چاه نفت

و

زبانه میکشد!!

برخورد به آخر سنگ 

  و

 دردم ، سر نمیکند دیگر!

بوی مردار  ابابیل  میدهد

این شانه  زخمַ بسترַ خاک  !!

دنیا تعادل  لَنگַ یک الاکلنگ است و زاویه ی  زانو هایم را به بازی گرفته !!

این پاها  که  از قدم خالی...

رد زمین بر من سنگین است !!

دیریست  ، نه ماهگی  در منطق اخته ام درد میکشد!

نبض ساعت  ۥکند

عقربه ها،  جانַ هرثانیه می کَنند

لحظه ها  سخت  دردناک است !!

هر جا که هستم با منی انگار

دست ازاین دل پر  درد بردار

 

حبس این خونه شدم ، نبینمت

باز تنم به خالیت میخوره هر بار

 

گفتی میرم،  تو که نرفتی از یاد

جا برام قد یک  نفس بگذار

 

بردم از اینجا هر چه که بود

فقط " تو " مونده در" من" یادگار

 

نبض  همه عقربه ها کند شدن

درد جا نمیشه تو این لحظه های بیمار

 

  دیگه راضیم...راضیم .. برو

 اینم امضای  صد مشت پای  دیوار

کال از تیزַ دندان تو افتادم

برگیر!

که بسوزاندت  جگر

طعم درندگی ست.....

رسیدم آخر!

بودن ها " به جا "!

به جای " خویش "....نیست ، هیچ !

عادت کرده ام دیگر

جز این تبسم که به اینهمه تلخی اش ، جا  نمی افتد انگار!

دیروز" ها " شد به یکریزַ سردی تو

امروز ۥبرید

فردا دیگر بند می آید !!!

تشنج حاکم.، نفس حبس!

به آنی تاختم  تا خود ...." دو برادر" آزاد!

....

زندگی را در کمین ام تا هنوز!

شب میکشد دم به دم بستر را به کام

 روز بی هوا از زن ،  می گذرد!!

دیگر ازتو نوشتن روان نیست.....قلم دوش واژه ها یم شده ای!!!

سایه ات.....فاصله ای شد که ۥبعد دنیام از تو گرفت!!!!

سراب تو گویی تشنه است

چندی ست  که به چشمم  می آید!!!

دست شب

رگ خواب آفتاب را زد.....

غروب  به " نیامده سحر"  اقامه   شد!