امروز صبح

آسمان به چشمانتان مهمان شد

گو که ببارد باران

فروغش ، نگاه  مادریست

که کران تا کران جاودان شد!

 

ملودی و ماکان عزیز......پرواز مادر مبارک!

این منم ،  امتداد باور تو

به هزاران پلاک پیدا و پنهانت ،

 امروز...

نشان ها روئیده  در جان

سبز همچون یاد تو!

مرز وطن خط سرخی ست

که عشق اش ،  خواندی تو!

دشمن هاست در خاک....

بنگر مرزهایی نامنتها

به خون هم وطن آغشته شد

باور عشق تو  امروز

 هزاران هزار بار،  تکثیر شد

پلاکت مانده یادگار در مشتی

که با نوار سبزی آذین شد

کمرش شکست از دسیسه ی آن دو

حکم یخبندان هیچ عمودی را بر "نمی تابد"

افق هم  ممتد ַافتاده ها

که  به مادام ַ تاریکی نا پیداست!

یه باکس بدون فیلتر با طعم دلهره لطفا"!

سیگارت رو عوض کردی؟

آره! آخه هیچی به کام نیست.

خیلی سنگینه! آخرش خودتو به کشتن میدی!

هوم ... خوبه.... سبک شدم!!!!

آینه ها پیر شده اند

انعکاسشان را نگاه نمی دارند!!

مرا هم به یادم نمی آورند.

 "حق" تو - "حق" او + ۷۴ - ۷۶....

جمع نمی شود انگار

" بشر"  چه تنها مانده است !!

 برای سعید ح- شیوا و ...

گو که دیوار شب بلند است

میرسد اما فریاد مان  تا اوج

میشود  آفتاب،

......سقف دلتنگیمان.

می تاخت  "چهار دیوار"

پیچید پای،  بست به سکوت

کوبید سرم به سقف تنهایی !!!

حصر آفتاب است

تو امشب

با من بخوان سرود فریاد

شاید که بلرزاند  تن فرسوده ی   شب.....

رگ تا رگ

افیون زندگی جاری

در توهم بودنت

جگر نشینم به  جوی خون

شبی شاید....

کمی دور تر ازتو

بسیار نزدیک تر به من

ملحدانه

گردن به تیغ زنم !!!

از این دل که برآمد

تارهایم  بسوزاند و

خنیاگر" آه " خاکستر نشین شد!

لبه ی خیز خیال  

تلنگری به سر زد، هوایت

پریدم

ۥمهر زمین خورد به پیشانیم!

حجم نا " بود " شکافت  پوست سقوط  را 

 و من .....................................افتادم!!!

دل کَندم به نیمه راه...

که سبک شوم از خالیַ تو بر پشت!!!

امروز آن که ندیده ام هیچگاه ،  مرا هم سنگ ַ فاحشه ای  بر فرش خیابانی  دانست که آن را هم  ندیده ام

..... .. .... ... ....

  بریل بر" دل" نوشتم، بخوان،

 "روشن" که شدی با هم تاریکی را قدم میزنیم.

در نگاه تو

افلاطون ها  در مردمکانַ پریشان

وزن بودا گاه،  بر پلک ها... سنگین

بودن یا نبودن تفسیر ی ست به هرمژه...

 

برای چشمان ندا و شیوا

آنان که آنان نبودند

 آن که برمداری نامعلوم هنگ نابخردان را به رژه واداشته بود.....چپ ، راست .... چپ ، راست و به دنبال بیرق فتح سرگردان بود.

آقا شما چه هستید؟  -   من ؟ من ؟ من! سیاست مدارم .  شما چه هستید که میپرسید؟

میانه ام آقا

 آن که سخنرانی پر طمطراقی داشت وغبغبش در حال انفجار بود

.......ایست......ایسم.....یته......ویا.....( تکرار و تکرار)

یک مترجم این اطراف نیست؟؟؟

آقا شما  چه هستید؟  -  من ؟ من ؟ من ؟ من ؟ من ؟...........یک ربع بعد ...من یک روشن فکرم ! خاموش! که هیچ سوالی از من جایز نیست.....این منم که میپرسم و خودم هم جواب میدهم......( صدایش در بین هورای شنوندگانش به سختی شنیده میشد )  شما چی میتوانید باشید؟

نه چیزی در خور شما آقا!

 آن که پیش از خواندن ..شاعران را رد میکرد ....آن شاعر،  آن بود...این شاعر،  این است...پیش از من شاعری نبود...پس از من شاعری نیست....شعر را خواند:......پیچ ...پیچ....پیچ.............

یک نفر فهمید که او چه می خواهد بگوید؟؟

آقا شما چه هستید؟  - من ( با گردنی  بلند  و چشمانی خمار کرده و ابرویی برافراشته) ؟ همانم . همان سبک یگانه ام..... شما مرا نمی شناسید؟ چه هستید؟

شعر دوستم  آقا!

 آن که با کلاف سردرگمی فلسفه میبافت...... رنگ به رنگ،  اندیشه ...طرح به طرح،  زندگی....

آقا شما چه هستید؟ نمی دانم....به گمانم فیلسوف باشم......صدایش خسته و مایوس بود.....تو می دانی چه هستی؟

انسانم با تفکر خودم آقا!

 آن که مطرود و منزوی به گوشه ای خزیده بود.....می نوشت...می خواند..... زندگی میکرد.

آقا شما چه هستید؟  - من عادی هستم.........بفرمایید ..............بنشینیم با هم گپی بزنیم......

ترک خورد به نقش درز در

کاسه  چشمی که ریختم به راهت  !!

سر،  برفت از حوصله ی انتظار.....دل ماند تنها، که تمنایی کند!

" یکی " را می خواهم

که  بگرداند احوال

 و" جمع " کند

 این" مضروب " من و ثانیه ها !!!

حاصلش  هر چه هست...

کسری از تنهایی ست.

 - دیریست بسته نمیشوند چشمانم

: چندی تامل....اعتماد می آورم

 - بهاء؟

: نا " قابل " است!!

 

سلام

سلام

خسته نباشی

هستم

کار که نشد

خوبه که زندگیمون این یکی رو " داره" !!!

خبری نبوده؟

واسه ما نه هنوز...کسی چه میدونه....

قضا چی داریم؟

آش کشک خاله اینا

پس بچه ها کجان؟

ته بن بست سر گردانشون شرط بندی کردن، دارن"  بیخ دیواری " بازی میکنن!!!

برم دنبالشون؟

میرن دنبالشون...

باور کن که ایستاده ام هنوز

فقط کمی آب رفته است

توانش از نمای نخ بود!!

عصا! پیر شده ای دیگر..... پا، به کفشַ پا نکن........بگذر!

سهم من از شانه هایت

نشد که حس فرزند داشتن ، احساسم را به تو شبیه کند

نشد که دردش، مرا همدرد تو کند

نشد که زندگی روی دیگر سکه رابه خانواده ی چهار نفره ی ما نشان دهد

نشد که خوشبختی با ما پیر شود

نشد که درد تنهایمان گذارد

نشد که سفره مان یکی باشد

نشد که پسرت عصای دستت باشد

نشد که دخترت مونس تنهاییت باشد

نشد که عشقت پایدار بماند

نشد ....

کمر راست نمیکرد هر که جای تو بود

تو همان به همت بستی و دوباره ها ساختی

قلبش دوام نمی آورد هر که درد تو داشت

تو همان به مهرها  سپردی و بخشیدی

.....

شبهای خاموشی برای دل کودکانه ام شاهرخ می خواندی

یادت هست؟ مسافری غریبه.......

در این شبهای بیقراریت من چه بخوانم؟

....

می دانی که هیچگاه از تو چیزی نخواستم....

امروز سهمم را میخواهم

سهمم از بودنت را میخواهم از شور و  از روحیه ای که ستودنی بود.

 سه هفته ندیده بودمت

هر هفته بر تو سالی گذشته بود انگار

لبخندت هم چروکیده شده بود

زود گریختم که  از گریه ام بی تاب ترنشوی

....

بگو من چه کنم برایت .... درد مشترک است اما بار بیشتر بر دوش توست....می ترسم ، می ترسم سنگین تر  از تحمل شانه هایت باشد.. شانه ها .....همانها که خیلی کم داشته ام ..... استوار بمان ..من .......سهمم از  آغوشت....سهمم از حمایتت را میخواهم پدر......دیگر می خواهم.

"زمین " سالمند است دیگر 

و " سر" زمین من ، هیچ به یادش نمانده است!!!

جاناتان کجا پریده ای؟؟؟

 گفتی ما آزادیم به هر کجا که مایلیم برویم و آنچه هستیم باشیم

من میگم اینجا ایران است

گفتی چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟؟؟

من میگم سزای آزادی قفس است

گفتی باید نرم باشی محکم و استوار ولی نرم.این را به خاطر بسپار

من میگم استخوان ترکیده از درد... نرم و خمود شده ایم خاطر آشفته است

گفتی آنها به این باور که پرواز اندیشه ها، می تواند به اندازه ی پرواز باد و پر واقعی باشد نرسیده بودند

من میگم اندیشه  ممنوع است

گفتی مرغی که بالاتر می پرد دور تر را میبیند

من میگم دور همان زندان است

گفتی تمامی بدن شما از نوک یک بال تا نوک بال دیگر چیزی جز اندیشه تان نیست

من میگم گوش تا گوشمان  در حلقه ی  دار است

جاناتان!

مبارزه ی تو برای آموختن بود

ما می آموزیم که مبارزه کنیم.

 

 برداشتی آزاد از فرازهای کتاب جاناتان مرغ دریایی ریچارد باخ که  دیر زمانیست مرا درگیر پریدن کرده است.

 

همه زندگیم یک سال شناسنامه

زمستان ، تابستان، خزان و  شاید.......زمستان!

بهار دروغ  بود

جلد سبزی  که پوشاندمش!

تو هم قدַ یک لحظه رفتنی!

فهمیدم وقتی

که از چشم به پایت افتادم!!

گسترانده  خود را به عور،  از زیر پا تا به سر

شهوت این عجوزه ی زندگی

مرگش را از چشم می اندازد!!!

بست به تخت

دست به زنجیر

گریه به خنده

خنده به سرفه

سرفه به رعش

رعش به غش

 نوبت است  باز به تیمارم

من عاشق همیشه رفتن هام!!!

از تو نیست که بیمارم

از چه نگرانی؟

برو.....

از کنار انس همین پنجره بگذر....

به یمن کدام باور

از خلقت جنسַ بارور

هر ماه.....

قربانی میشود در من ، مرد

که زن باشم چنین به درد !!!

صبح بارها چند شنبه است!

پاک میکنم پنجره ی دل ، باز

با مچاله نمناک ַ بی خبریַ تو امشب!

از بستر تنهاییم والدی زاده شد، که یکسر، به تولدم میگرید!

همه عمر،  مبادا  !

بس است.

کنون

لبریز این صبر بادا !!!

شاید که آخر شود......

گدای سر  اینهمه دو راهی

 کاسه ی " چه کنم " همچنان خالی.......

 این من و این پوسته

نه همدرد

که دردַ هم بوده

آب میشوم به هر قطره

او بیش از پیش چرو کیده!!!

نوح و تیم طوفانی

نوح داشت کارای کشتی رو راست و ریست میکرد...خبر نداشت بین حیوونها چه بلوایی به پاست....

 خر که به اوضاع تو خر بود!

پرنده ها هم که غمی نداشتند همیشه آسمون رو داشتند. با زمین و زمینی کاری نداشتند.

بقیه ی اونا هم که تو آب بودن زیر آبی رفتن و لیز خوردنو خوب بلد بودن اتفاقی براشون نمی افتاد.

شیر با متانت دست خانمشو گرفته بود و داشت راهی میشد و به دنبالش ببر و پلنگ هم .

اما یه کم اینورتربقیه بدجوری به جون هم افتاده بودند.

روباه که مونده بود زنشو چه جوری بپیچونه با معشوقش بره،  داشت یه داستان سر هم میکرد....

گرگ هم رسما جفتشو دریده بود و با وقاحت با دوست دخترش برنامه ریزی میکرد.

میمونها بلوایی داشتند....میگفتن گونه های ما زیاده باید درست تصمیم بگیریم......الاغ که خودشم نمی دونست اون زنه کیه داره باهاش میاد رد میشد و گفت....ای بابا اینکه اینقدر پیچیده نیست.... حتما لازم نیست که جفت جفت بیاین....هر کی خواست بیاد فوقش به مشکل خوردین یه ادا اطواری بیاین و بچسبین به لایحه ی حمایت خانواده...همه چی حل میشه ...کسی تنها نمی مونه.

اما هیچکس از توطئه ی کفتار خبر نداشت که سر بقیه ی حیوونای کوچیکتر  رو زیر آب کرده بود و با پوستشون تموم خانوادش رو پوشونده بود که همه رو با خودش ببره...میگفت شیر و ببر و پلنگ رو نمیتونم .من تو پوست اونا نمیگنجم بقیه هم که اوضاشون معلومه کاری نمی تونن بکنن ولی سرفرصت اونا رو هم از بین میبرم...مهم اینه که نسل  من حالا حالا ها باقی بمونه بالاخره جایی که اینا نباشن من سلطان میشم. و البته ازبردن گوسفندها هم حمایت میکرد.

 آخ آخ امان از این موشها که هفت تا سوراخ قایم شده بودن....خوب به چه دردی میخورن فقط جا تنگ میکنن.

 نوح کاراشو تموم کرد و بادبان ها رو افراشت و راهی شد..... بی خبر از همه جا که  با این تیم  جمع شده چه طوفانی تو دنیا ی ما به پا خواهد کرد.

بهانه ی آسمان را گرفتم

گریستم، پا به زمین کوبیدم

به فلک بستند مرا

....

غم همه عالم  دور سرم میچرخد.

گشتی در بازار

چند سالی بود نیومده بود دلش لک زده بود بره بازار و یه دل سیر خاطرات زنده کنه

قصد خرید نداشت حال و هواشو دوست داشت....

کمی که قدم زد ، تعجب  کرد! نما دیگه اون نما نبود.....عوض شده بود:

کاغذ  پشت شیشه های  حجره ها تکونش داد ....

 عطاری:" گرد مرده ی  طبیعی "

طلا فروشی: " فی عیارگرمی خون ریال "

صرافی : " هویت یورویی: 1000 ریال...دلاری: 2000 ریال ....عربی: .ناپایدار ریال"

پارچه فروشی : " حراج کفنی "

.....

بازار غذا : اعتصاب

بازار قضا : تعطیل

 حجره های آخر: " کلیه های ارزان ...... جان ارزان ....انسان ارزان "

 بساطی ها : "شرافت ، آبرو، دست اول،  دست دوم...."

 دختران گل فروش: "....بوی عطر تنشان مسموم....همه خریداران نامردان....."

......

 نشست  کنار دیوار... دیگه نمی کشید......بارش خیلی سنگین بود.....کمرش صاف نمیشد.....خسته بود.....خسته!

دور خیالم گرداندی و

زیر لب گفتی

"کور شه هر کی عاشق شه"

...

آن صدقه ی عشق به که  بخشیدی

که دلش از دل من،  دل تر بود؟؟

بگذار این سر بر سینه ات گذارم ......شاید به سنگ خورد!!!

دل به جنون سپردم....لیلی از چشم من گریست.....

و

تو افسانه ام  باور نکردی!

چه سازهای تازه که نمی نوازی ؟..... صحنه را ترک میکنم.

.......برای رقاصی پیر شده ام انگار!

به خطا زدی آرش!!!

آرش هنوز دو دل بود...البته به مهارتش ایمان داشت اما نگران بود مبادا دستش بلرزه شوخی نبود مرز کشورش بود و تا ابد واسه مردمش ماندگار....بالاخره به خودش مسلط شد و اعلام داوطلبی کرد.

تیر و کمانشو برداشت ....نشانه گرفت ....آخرین لحظه یک عرب از جلوی هدفش رد شد....صبر کرد....با خودش فکر کرد اون تو  ایران چه  غلطی میکنه؟ گذاشت بره.....تیر رو پرتاب کرد و جون داد.......افسانه ، افسانه موند اما حقیقت امروز اینه  که دیگه هیچ  مرزی باقی نمونده.  ایران که هیچ ، حتی یک ایرانی تو یه وجب خاک خودش به  باور ملیت کهنش تو  آرامش نیست . بله آرش ! چه خوبه که نیستی که اگه بودی از این مرز نامنتهای جهل روزی صد بار میمردی.... بلند شو...یه بار دیگه هدف رو نگاه کن ...اشتباه نکردی؟؟؟

چنان به هوای تو شعله میکشم

گویی تو از تبار باد و من آتشم...

به  این رهַ نیامده

من و سیل اشک می سازیم.

دیر میشود گاهی

و

همه به خاک می بازیم.

چشم هایم،  تنها واقعیتی بود که در لبخند یک نقاب گم شد!

دستی که قلم شد

دیوارهای نم داده و آجر نما شده رو با کتابها تا سقف پوشونده بود...میگفت این سبک کتاب دیواری این روزا مده واسه نویسنده ها ....تلنباری بود از کتابهای توقیف شده اش که حتی ناشر جا واسه نگهداریشون نداشت....چند متر جا دیگه چی بود که اون حجم کتاب هم جا بشه؟ اماچاره نداشت....عجیب که هنوز مینوشت...معتقد بود تا درد هست اون همیشه برای نوشتن سوژه داره...هی نوشت هی سانسور شد...هی اصلاح کرد هی توقیف شد....

چند سال پیش سر کلاس دانشگاه بعد از یه مباحثه با دو سه تا شاگرد به راحتی و بی هیچ توضیحی اخراج شد....هنوز تنها مهماناش غیر از مادر پیرش چند تا از دانشجوهاش بودن....اما همیشه نگران اونا هم بود....

یه روز همه چی بیشتر بهم ریخت ..شهر شلوغ شد....نیمه شب بود..می نوشت....اونقدر تو اون چند روز نوشته بود که داغ قلم رو انگشتش مونده بود.. ...بی هوا اومدند...ریختند...پاشیدند...بردند.....

جایی نمور و تاریک....اونقدر که دیگه باورش شد خونش کاخ بوده و خبر نداشته

هر روز ضعیف تر....زخمی تر... زخمها عمیق تر

واسه اونا هیچی نداشت واسه گفتن... و چون نداشت بیشتر زخم بر میداشت

دیوارها پر شده  بود از شعر ....جوهر خون سر انگشتهاش همیشه جاری بود

 یه روز قبل  ازطلوع خورشید .... یه شب سیاهتر از شبهای زندگیش....لخ لخ کنان بردنش

 بهش گفت: خوب شد؟؟؟ دستات قلم شد؟؟؟

گفت: شد!

قسم به همون قلم که شد! دیوارها شهادت میدهند.....

آخرین لحظه دلسرد شده بود نه از  طناب داری که  جلوی چشاش تاب میخورد از اینکه اینهمه  نوشت و کسی نخوند....

کنارش دو پسر جوون هم منتظر بودند به مرگ....دو تایی شروع کردند به خوندن شعری......شعری که فریاد آزادی  بود....گریش گرفت ....آخه اونی که اونا میخوندن یکی از شعرای خودش بود....لبخند زد........دیگه کار نا تمومی نداشت.

سفره انداخته ام

ختم ַ عشق!

نان قلبی ست و کاسه خونی

آقا  شما هم بفرما ....مجلس پر ریا ست!!!!