....د ر حسرت یک دم آسودگی از درد "پریشان - خواهی"  تو!

به درمانم بیا!

چه دلگیرم از این همه - بی همه ی خویش!

خرد کن و بشکن اما نسوزان!

که شاید از تکه های شکسته دستگیری باشد تو را

اما خاکستر را جز باد نصیبی نیست.


"دوستی با یک متن - مرا به سالهای دور برد. در مروری بر آن این را دیدم. در تاریخ 73/0/12 نوشته بودم"

آنچه تو را بر گردن بود در واپسین دم، رشته ی آوایی ست که پس از تو من خواهم خواند!

یادتان جاودان

مرگ را چنان میخواهم که تو را!

 

.....به ویرانیم نشسته ام.

        کاش نگرانم میشدی!

با تو سخن گفتم بارها

با تو گفتم و تو شنیدی و شنیدی .

تمام آنچه می خواستم در نگاهت می جستم.

صامت بودی و ثابت. همیشه  مثل همان که باید بود.

نیازردی و نسنجیدی.

من این رویای شیرین را

  به دنیای حضورت نخواهم باخت.

که من هنوز .....................به تصویرت  عاشقم.

 

تخته نردی با تو

 

شیش و بش اول- را دوست دارم آن هنگام که یک مهره را آزادانه بر جایی امن مینشاند.

سه و یک -را هم دوست دارم که افشار را مامنی میسازد.

جفت شیش -را اول این بازی نمیخواهم. که کلیشه وار و سختگیرانه -راه ها را می بندد. کور کور  را اما می ستایم . که این یک ُ- کلی کم از شش دارد و  هوشمندانه تر می نشیند.

شیش و یک یار هم -خفقانیست که نمی خواهم.

می بینی.......... دست من روست  . حتی حریفم  هم مرا عریان خواهد دید.

من این بازی را هم با تمام شیطنت های کلامی اش با تو "باز" بازی میکنم.

تو چه میکنی؟

 ...................................................................................

این  همه آشفتگی را به کدام دار جسارت بر افرازم؟

به من نگوئید!

با من نگوئید!

نگوئید که بر آستان باز فرودش بر گستره انتظارم 

                                                   نشسته ام به عبث.

در آن شب وحشت، بوی دود  و خاکستر شامه ام را پرکرده بود

به تو رسیدم ناگه.....

سحرگه فریادم برآمد!!

"همبسترم......... سوختنت را نفهمیدم."

چه کسی میگفت  هفت وادی عشق را؟

من  یک شبه  از طلبت ره به فنا سپردم.

با یورش خیال نگاهت

جوانیم را می آزمایی؟

بیهوده می کاوی.

سالهاست که عشق و نگاه را در پس غرور میانسالیم پنهان داشته ام.

............................... آه ........ نگاهت!

آیا جوانی همین نزدیکیها نبود؟

بغضم را

 تو فریادی اگر نه ........ نجوایی باش.

 

برزخی است  دلم ............. با تو و تشویش ُ بی تو و خویشتن!

مرا به خودم مسپار!