به درمانم بیا!
که شاید از تکه های شکسته دستگیری باشد تو را
اما خاکستر را جز باد نصیبی نیست.
"دوستی با یک متن - مرا به سالهای دور برد. در مروری بر آن این را دیدم. در تاریخ 73/0/12 نوشته بودم"
یادتان جاودان
با تو گفتم و تو شنیدی و شنیدی .
تمام آنچه می خواستم در نگاهت می جستم.
صامت بودی و ثابت. همیشه مثل همان که باید بود.
نیازردی و نسنجیدی.
من این رویای شیرین را
به دنیای حضورت نخواهم باخت.
که من هنوز .....................به تصویرت عاشقم.
تخته نردی با تو
شیش و بش اول- را دوست دارم آن هنگام که یک مهره را آزادانه بر جایی امن مینشاند.
سه و یک -را هم دوست دارم که افشار را مامنی میسازد.
جفت شیش -را اول این بازی نمیخواهم. که کلیشه وار و سختگیرانه -راه ها را می بندد. کور کور را اما می ستایم . که این یک ُ- کلی کم از شش دارد و هوشمندانه تر می نشیند.
شیش و یک یار هم -خفقانیست که نمی خواهم.
می بینی.......... دست من روست . حتی حریفم هم مرا عریان خواهد دید.
من این بازی را هم با تمام شیطنت های کلامی اش با تو "باز" بازی میکنم.
تو چه میکنی؟
...................................................................................
با من نگوئید!
نگوئید که بر آستان باز فرودش بر گستره انتظارم
نشسته ام به عبث.
به تو رسیدم ناگه.....
سحرگه فریادم برآمد!!
"همبسترم......... سوختنت را نفهمیدم."
من یک شبه از طلبت ره به فنا سپردم.
جوانیم را می آزمایی؟
بیهوده می کاوی.
سالهاست که عشق و نگاه را در پس غرور میانسالیم پنهان داشته ام.
............................... آه ........ نگاهت!
آیا جوانی همین نزدیکیها نبود؟
برزخی است دلم ............. با تو و تشویش ُ بی تو و خویشتن!
مرا به خودم مسپار!