اتفاق را مدام تر فرسوده میکنم لای این پاها که دیگر نمی گذرند م.

من فقط صداي تيزی بودم

كه تحليل را از زانوهاي  فشارنده بر ديوار، خراشيد

وقتي ممكن امر كرده بود به انفرادي مرگ م

پاي  يك قرنيزخوني  منعقد شده

تا  خرخره ء گاز گرفته ء‌ رگ هاي فاسد وعده بعد

چیزی نمانده...

.


ولرم باشد!

شروع شدی از همین َخم ِ هر حوالی .

کشیده شد

از سر هر انگشت

و

انگشتِ هر

تا هر جیغِ  هر مفصل

به آفتی عادت زده تا هر زمین، مسری ام.

این انگشت ها...

این!

از نيمه باز ام مي كند

درد هميشهء‌ نرمي زير سالنامه گي  تهوع گاه

دوره ء‌ ناگذرا ي تاريخ،

فريز تكرار.

ضربدري نارس

همین علامت...

همین!

خون - ناف اي پاي پيشاني شبهاي بريده

نپيچيده درد به درد ، جز خفگي ناله ها

اين مرگ ام هم...

این!

 می گذرد.

آوردم ات !

که چکه کنی سیاه

 وقتی خون به سمت هیچ گونهء مرده ای بال نمی زد.

پا به اعتراف بودی که دستاتو هم گرفتن.
 دو روزه هر چی میخورم مزه خون میده. با تو ام "..."

چه وفادار مانده ام

به آن شهريور كه از جانب پيراهن تو نابهنگام ، بر پوشانيدن سال ها،‌ طلوع كرد .