+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۹ ساعت توسط نهال
|
چیزی نمانده...
.
کشیده شد
از سر هر انگشت
و
انگشتِ هر
تا هر جیغِ هر مفصل
به آفتی عادت زده تا هر زمین، مسری ام.
این انگشت ها...
این!
از نيمه باز ام مي كند
درد هميشهء نرمي زير سالنامه گي تهوع گاه
دوره ء ناگذرا ي تاريخ،
فريز تكرار.
ضربدري نارس
همین علامت...
همین!
خون - ناف اي پاي پيشاني شبهاي بريده
نپيچيده درد به درد ، جز خفگي ناله ها
اين مرگ ام هم...
این!
می گذرد.
که چکه کنی سیاه
وقتی خون به سمت هیچ گونهء مرده ای بال نمی زد.
چه وفادار مانده ام
به آن شهريور كه از جانب پيراهن تو نابهنگام ، بر پوشانيدن سال ها، طلوع كرد .