گاه، به شانه ی تکیه میزنم ... لبخند میزند تلخ ...کنار اش می نشینم ... درست میشود ... اشک امان ام نمیدهد ...
ساعت بستری به وقت اینجا!
ترافیک شر!
بوق هایی که قیف شده اند به گوشم از دهن های گشاد.
همه رفت هایی که ترمز کرده اند پیش پای فلش ای که به یکطرف چشمک میزند.
درهایی که نعره میزنند و آن ته زبانه را می بینی که روی کرسی ام لم داده و دندان میشکند.
ازدحام شر!
پوسته هایی که پوسته میشوند زیر ناخنهایم که با ولع ای دائم جویده میشوند .
آسمان هایی که خراش میدهند پلک ام راکه شور انبوه را برانگیزد.
بستر شر!
بدهکاری هایی که پشت ام را دو امضاء می کنند دم باجه هایی که حوادث شان روزانه نقد می شود .
رستوران هایی که سر راهشان زبان سرخ شده ام را به خورد کافور میدهند.
پارک هایی که پنیر اند و توهم ام را یه لقمه دود می کنند ناشتا.
قهقه هایی که قل قل اک پاهای برهنه شان را دور موهایم میپیچند تا بریده بریده نشود.
...
اینجا پای تخت ام.
خسַ آخر تصویراش را بخار میکند مایل به سیماب ای که درمان " بی هوایַ تو زی " را شیمیایی میکند . بدخیم شده ام.
آن نه بنی آدمها "پیکرهای" دولا شده لای پوست های دباغی ، در جیب های" ۥگه ַهر " کون و مکان می چپانند و تحریم های" لندن – پاریس "، قر قر!
ما بنی آدمها ، نشیمنگاه پاره یکدگر را در میدان فردوسی حراج می کنیم و" لا" ابتیاع می نماییم که جرز چهار دیوارمان جر نخورد . گر به دست آریم ، گاز فلفل تناول نماییم و سینه ء سوخته زده و حسین حسین گویان به فلاکت مان اشکی ریزیم.
تصادفا تمام من شدی
از آخرین شنوایی ام وارد شدی. کمی لیز بود ، لغزیدی.
خیلی هم سرد نبود.
دیر رسیده بودی و سی و چند سال آدم آنجا بود. گیج شده بودی. چقدر شبیه بودی به آنها که نزدیک" اواخر" ام نشسته بودند.
کمی سرد شده بود .
هیاهو می نواخت . جوانی ام را به رقص خواندی. نت آخر ناقوس کافی بود که لنگه اش را روی اکتاو " me" برایت جا بگذارد.
سرد شده بود .
از بین همه گنگ ها گذشتی. گوشه ی نیمه باز نگاهم ایستادی و همه خیرگی ها را هورت کشیدی .
سردتر شده بود .
به صدای خالی ام رفتی و خودت را فریاد زدی ... و از لبه ی انعکاس ات پریدی.
خیلی سرد شده بود.
از خاک پرسیده بودم گفته بود به زودی سرد میشوم.
از در روبرو خارج شدی . سرخ . گرم . تلو تلو خوران بیرون رفتی و بین" تمام کرد "ها یی که پشت در یخ زده بودند ، محو شدی.
انگار که هزارم هزارم ثانیه تمامַ من بودی.
تو زیر همین پوست نفس کشیده ای
پیر تر از آن که شوق ات از کنج متروک لبخند بدراند اش.
ماده ها می درند. تبصره شان جفتک می اندازد. غرش از یال آویزان میشود . عاج ها، با نا موازیַ حریم تیز میشوند. تایر های خسته زوزه میکشند. هاری، زمین را گاز میگیرد. کف ַ تارַ مردار احتکار میکنند، نمور. گرسنگی تخم میکند. انقراض جفت گیری میکند . سم ، سرخوش می خزد.
منصفانه است !
پلک به پلک ، خاکستر به پوست ترکیده اش می پاشد لب ای که بزاق گرمت را در خواب به کام کشیده.
اعدام زهرا بهرامی. اعدام یک مادر. سحر گاه امروزی که ندید.
شبها باید مجبورش کنم به یه انحنای بی شکل یه شبهه شکستن . انتقام از درازی ای که جای ام رو خیلی وقت ها تنگ کرده ، باید با یه زانو برم تو شکم خودم. لعنتی ، از حلقومت میارم بیرون. افعی حفره دار مریض.
وقتی نیش هاش از پشت لثه ها میخواد در بیاد تمام سرم به خارش می افته . خرت خرت پاره شدن بافتهاش تو سرم می پیچه. کافیه خمیازه بکشم حتی ، شاهرگ هوا رو به نیش زهرمیکشه و میگه ببلع. معقد زانوها، هضم نشده هایی که به هم می پیچن دردناک ، باد کرده، پر صدا.
بالش رو باید مچاله کنم قد یه دستمال کاغذی بکنم تو گوشم ولی باز صدای جیغ ها رو میشنوم. چقدر داد میزنین. اینقدر صدام نکنین. نهال...نهال..... باید شما ها رواز تو چشام هی تف کنم بیرون. گردنم باید شور و لزج باشه تا رو یه سمت سندروم بیقراریش جا بیفته.
با این همه بیدار- کابوسی دیگه ازت نمی ترسم. فقط ازاون چهارتا دستت، از اون پنجه های دراز آبی ات که تو شب چشم رو میزنه و اون ناخنهای بلند نارنجیت.
امشب بازت میکنم . آزاد . دستات رو اما قایم میکنم . به اونا کاری نداریم. دهنت کافیه واسه لیسیدن ، تمام کردن. دهنی که بو نمیده، خیس نیست. خیلی وقته کنار کسی نخوابیدم. می خوام کنارت بلند بخوابم امشب. هم قد تو، هم قد مرگ.
اینجا امنه. می تونیم پا نشیم تا هر وقت که میخوایم. کسی بی هوا نمیاد. همه دور از این خونه، دور از من. کثافت از سر و روم هم که بالا بره ، جای پاهای سیاهַ دود زده رو دوست ندارم.
فقط یه سپید ی کاغذ پشت بستگی در .
با جرقه وارد نشوید.
اجاقی که طبخ میکند سرد. گوشت ֿلختی که با خیال چهار پنجهء نا اندازه ء آبی و ناخن های مانیکورشده ء نارنجی ، خوابانده شده . نفس شب گرسنه است. مرا میַکشد.
پایین تر از کتف چپ
من لبه ی سوزش زخم- حفره ، می لولم
تو غلیظ میشوی ، سیاه با قرمزترַ زیرناخن هایت.
قلاب، لخته لخته ، ۥسر می چکد.
گذشته سنگین است.
مهره می ساید، اعصاب خاکه می کند تا زاویه .
هر چه سر به زانو نزدیک تر!
چشم باید در حافظه ء کشکک دو دو بزند .
سیاهی از حدقه بیرون بجهد.
ایمانַ بودنت سست شود.
"از قضا " های اش تا قد قامت ال درد .