خیال مشوش ام در بستر خاطره ء رفاقتی نداشته ، چنین گذراند:
هر روز
بیش تر می پرسند
و
پیش تر می گذرند وقتی
با دو کاسه خون شان ، مچ ام را میگیرند.
که ...
ِکی تا کجا مانده؟
پرسه، میزند!
می زند ام.
در خیابانی کبود که نفس های گرمش ، جایی ازمن بلند نمی شود دیگر.
دهان به این دهانِ مصنوعی نگذار
می توانم درد بِکِشم.
سیگارِکش بین سکوت ها بود.
برای آن نام ناشناس ک...ر گردان در لوکیشن دهان اش که نشناخته ،خطابه به جهل، پی بازی میفرستد به تخم هایم. نخوان مرا آقا جان. نخوان عزیز من.
پرسیدم جواهر کجاست؟
بار آخر گفته بود می خوان ببرنش امین آباد.
پرستار با دست اتاق را نشون داد.
تخت خالی.
می دونستم تو دستشویی پیداش میکنم. وسواس داشت. همیشه کنار شیر باز ساعتها دستهاش را میشست.
اما نبود.
پیدامون کرد.
گفت دست به من نزن. خندیم. گفتم می دونم . دست نمی زنم.
خوشحالم که هنوز اینجایی و او از طبقه دوم بی ملاقاتی مخوف ساختمان روبرو گفت که ترسوندتش از انتقال که بیمارای روانی رو اونجا می برن.
اون پیراهن گشاد با گلهای ریز آبیش خیس بود. خیس خیس
این بار دلش میخواست حرف بزنه...خیلی....نمی دونم چند سال 70 – 60 سال رو تو یه ربع تعریف کرد. که چقدر کوچیک بوده ازدواج کرده. که شوهرش تو تصادف جوونمرگ شده که دخترش از وبا مرد و تنها شد و به زور خواهر به ازدواج یه مرد در اومد که دوستش نداشت و کتک زدن او دستمایه خستگی در کردن هاش بوده و یه روز میره سر حوض تا دستهای کبودشو بشوره و از اون روز هر روز می شوره و میشوره و طلاق اجباری و دربدری خانه خواهر و خویشان بودن و اینجا آوردنش ازسی سال پیش...سی سال؟
نفرین کرد...
گفتم نفرین نکن بگذر ازشون....نفرین کرد بلند....نفرین کرد بلندتر.
برو جواهر جون برو زیر آفتاب بزار خشک شی
دستات دیگه کبود نیست.
رفت.
اینجا مطرودتر شدن را پایانی نیست.
ایستاد و نه گفت : " از به جبران آمدن ".
زن نشست. موی سفید ، چشمهای چروک و عصایش را به او بخشید و در لبخند اش ۥمرد.
زیر آسفالت شهر، دراز به دنیای این خیابان آمده بود. دستهایش قیر زادی از کنار دو گوش به سمت بالا کشیده شده بود. نمی دید اما محاسبه درازای دست و پایش به طور حدسی تنها تفریح زمان های سکوت بود. و یا نواختن ضرباهنگی ناموزون به سمت دیواره آسفالت با سر انگشتان ای که دور بودند و صدایشان در خفقان هیچکس حتی خودش نمی پیچید- نواختن رو روزی از دو کودک شنیده بود و کودک بودنشان را از مقایسه با بزرگ بودن ها و صداهایی که حدس زده بود هر چه ریز تر باشند ...- تمام این سالها صداها برایش حکم شناختن دنیای بیرون را داشت و حسی که مدام به او نهیب میزد که شبیه آنهاست ....
گاهی وزن سنگینی با صدای کششی رویش می ایستاد شنیده بود که میتواند چیزی باشد - آنها که در حرفهایشان گاهی انسانند و گاهی نه و نمی دانست که آنان که انسان نیستند چی هستن- که سوار اش می شوند تا پاهایشان کمتر تکان بخورد. و نفهمید او که پایش جز تکان در جای چند قسمت ریز که- بعدها فهمیده بود انگشتند- چرا نباید بیشتر تکان بخورد. خیلی چیزهای دیگر را هم شنیده بود بی آنکه نتیجه بگیرد و یا یادش بماند و در نهایت کدام درست و کدام غلط . مثه سن و سال، زن و مرد، پولدار و فقیر، ..... خیلی وقت پیش چیزی شنید بین مکالمه دو نفر ...که بهش رفاقت میگفتند و این تنها چیزی بود که بیشتر از همه دوست داشته بود. بارها به خاطرش از چشمانش آب ریخته بود و مطمئن شده بود که آنها به این گریه کردن می گویند. و نمی دانست چرا این اواخر اینقدر همه گریه میکردند. چند بار در پایین گردنش که همان گلو باشه احساس غلغلک و خارش کرده بود- هر دو اینها را از شیطنتهای آنها که نه کوچک بودند و نه بزرگ یاد گرفته بود. احساس میکرد چیزی باید شبیه یه باد از دهانش در بیاد. مثل همانها که می شنید. همه روزهایش به شنیدن و حس کردن می گذشت. تا شبی که......
یه شب- شب را از سکوتش و صداهای آهسته و توقف طولانی آن وزن سنگین شناخته بود- مردی آمد که سنگین بود. از آن وزن سنگین تر هم سنگین تر...ضرب قدمهایش تکانش داده بود...اولین بار بود که ترس آنها را احساس میکرد. مرد درست رسیده بود بالای نیمه میانی اش- نزدیک دل- همان که آنها به دست میارن و میشکنن و به خاطرش آب از چشمهاشان میریزند.
وسوسه های محیطی آلوده اند!
تمام شب تخت بوی آشفتگی میدهد
اسمی گوشه لپ ام خیس می خورد
سحر، به نخ های سیگارم قسمم می دهد تا روشن شود
چای مسموم است ، هر صبح، آن شب را دم می کنم
روزها یک عکس گمشده پیدا میکنم
منشی تلفنی من ، وقت نمی دهد .
به دریغ آسمان می پیچم
گوش تا گوش شبهایی که نمی پرند
خواب حساسیت های کنده شده ، بالش را توی صورتم عطسه میکند.