زیر آسفالت شهر، دراز به دنیای این خیابان آمده بود. دستهایش قیر زادی از کنار دو گوش به سمت بالا کشیده شده بود. نمی دید اما محاسبه درازای دست و پایش به طور حدسی تنها تفریح زمان های سکوت بود. و یا نواختن ضرباهنگی ناموزون به سمت دیواره آسفالت با سر انگشتان ای که دور بودند و صدایشان در خفقان هیچکس حتی خودش نمی پیچید- نواختن رو روزی از دو کودک شنیده بود و کودک بودنشان را از مقایسه با بزرگ بودن ها و صداهایی که حدس زده بود هر چه ریز تر باشند ...- تمام این سالها صداها برایش حکم شناختن دنیای بیرون را داشت و حسی که مدام به او نهیب میزد که شبیه آنهاست ....
گاهی وزن سنگینی با صدای کششی رویش می ایستاد شنیده بود که میتواند چیزی باشد - آنها که در حرفهایشان گاهی انسانند و گاهی نه و نمی دانست که آنان که انسان نیستند چی هستن- که سوار اش می شوند تا پاهایشان کمتر تکان بخورد. و نفهمید او که پایش جز تکان در جای چند قسمت ریز که- بعدها فهمیده بود انگشتند- چرا نباید بیشتر تکان بخورد. خیلی چیزهای دیگر را هم شنیده بود بی آنکه نتیجه بگیرد و یا یادش بماند و در نهایت کدام درست و کدام غلط . مثه سن و سال، زن و مرد، پولدار و فقیر، ..... خیلی وقت پیش چیزی شنید بین مکالمه دو نفر ...که بهش رفاقت میگفتند و این تنها چیزی بود که بیشتر از همه دوست داشته بود. بارها به خاطرش از چشمانش آب ریخته بود و مطمئن شده بود که آنها به این گریه کردن می گویند. و نمی دانست چرا این اواخر اینقدر همه گریه میکردند. چند بار در پایین گردنش که همان گلو باشه احساس غلغلک و خارش کرده بود- هر دو اینها را از شیطنتهای آنها که نه کوچک بودند و نه بزرگ یاد گرفته بود. احساس میکرد چیزی باید شبیه یه باد از دهانش در بیاد. مثل همانها که می شنید. همه روزهایش به شنیدن و حس کردن می گذشت. تا شبی که......
یه شب- شب را از سکوتش و صداهای آهسته و توقف طولانی آن وزن سنگین شناخته بود- مردی آمد که سنگین بود. از آن وزن سنگین تر هم سنگین تر...ضرب قدمهایش تکانش داده بود...اولین بار بود که ترس آنها را احساس میکرد. مرد درست رسیده بود بالای نیمه میانی اش- نزدیک دل- همان که آنها به دست میارن و میشکنن و به خاطرش آب از چشمهاشان میریزند.