من یک شهربندم
بند بندم درد
اینجا
پر بی قانون
زمستان تنها پای دار پنبه میزند
سوز استخوان می بلعد
تقاطع بیخ گلو همیشه بند است
نظام سوت میزند
آب جریمه میشود خوش
بالاتر می پرد از سرش حتی
شور اند دستگاهها ی تسویه
قورباغه ها غر غر میکنند هم
هواپیدا ها پای دیوار با جیغ های مشتعل سوزانده میشوند
چشمها همه اینک دودی زده
سکوت ها ارتجاعی اند دیگر نمی شکنند
صوت های نخ نما میراث تاریخ اند.
نه اینجا که قدمتش هرجایی ست.
چیست این که چنین می طپاندش مهیب ؟
به رزم میخواند باز مردگانش را
رسته خیز ها
این دیوارها تا مرگ ، خون غرقه از لشگر کشی
خسته ستیز
نه فاتح دراز میشود ، در دالان تاریک
لخت می چسبد به آن گوشه که نه جایی است زیاد
می برندند بر دوش هایی سیاه
ۥهری از تلنبار کبودان در گور
چیست ؟
ابد صلحی به انتظار
بی هوا، شاید.
پنج و نیم...
خفگی...
سیاهی...
انهدام آن آخرین سلول...
چه خواهد گذشت ؟
تا پنج و نیم...
تا خفگی...
تا سیاهی...
تا انهدام آخرین ، درآن سلول...
چه میگذرد؟
حبیب اله لطیفی...فردا پنج و نیم صبح پای دار
سالخوردگی، معکوس وار هر روز در تعلیقַ " به دنیایی" جنین ترام میکند...