دیگه دو سه صد چند روزی بود هر وقت یک در خاصی رو می بستم یه کوه خشم و بغض بودم که با کامهای سنگین سیگار همدیگه رو فرو می خوردیم تا سر کوچه و یکباره متوقف میشدیم. با هم می ترکیدیم و با ادامهء این همیشه بازگشت به دلتنگی ها از خودم می پرسیدم کی اون روز میرسه که مغز استخونهام لای لولاهای این در لعنتی  نچرخه؟ دری که زنگ زدگیهای زودرس اش رو هیچ تیزابی پاک نکرد. امروز رسیدم . رسیدم بی آنکه یادم مونده باشه حتی،  اون در رو بستم آیا؟ خندیدم. دیگه تمام شده!

من یک شهربندم

بند بندم درد

اینجا

پر بی قانون

زمستان تنها پای دار پنبه میزند

سوز استخوان می بلعد

تقاطع بیخ گلو همیشه بند است

نظام سوت میزند

آب جریمه میشود خوش

بالاتر می پرد از سرش حتی

شور اند دستگاهها ی تسویه

قورباغه ها غر غر میکنند هم

هواپیدا ها پای دیوار با جیغ های مشتعل  سوزانده میشوند

چشمها همه اینک دودی زده

سکوت ها ارتجاعی اند دیگر نمی شکنند

صوت های نخ نما  میراث تاریخ اند.

نه اینجا  که قدمتش هرجایی ست.

هم زمستانی با سنگ های خانگی.....

روز گا

به شب اش هم نیست که چی میگذره!

تا " نا " ی آخر برای این همه " چاره " به  مردن ام ادامه میدهم.

ַستیغ تاریخ تا ´رخ ، تیغ  و تارַ یخ.  

پشت تک سویی این چشمها که بایستی ، ازدحامت را واضح تر می بینی.

 

چیست  این که چنین می طپاندش مهیب ؟

به رزم میخواند باز مردگانش را

رسته خیز ها

این دیوارها تا مرگ ، خون غرقه از لشگر کشی

خسته ستیز            

نه فاتح دراز میشود ، در دالان تاریک

 لخت می چسبد به آن گوشه که نه جایی است زیاد

می برندند بر دوش هایی سیاه

ۥهری از تلنبار کبودان در گور

چیست ؟  

ابد صلحی به انتظار

 بی هوا، شاید.

پنج و نیم...

خفگی...

سیاهی...

انهدام آن آخرین سلول...

چه خواهد گذشت ؟

تا پنج و نیم...

تا خفگی...

تا سیاهی...

تا انهدام آخرین ، درآن سلول...

چه میگذرد؟

حبیب اله لطیفی...فردا پنج و نیم صبح پای دار

سالخوردگی، معکوس وار هر روز در تعلیقַ " به دنیایی"  جنین ترام  میکند...