درمانی برایم نیست.

     مرا با پرهیز از زندگی تیمار باید کرد.

جذر آشفتگیهای من

چقدر دلتنگم. هميشه گفته ام و باز ميگويم، گاه جامه دنيا قواره پيكر من نيست. تنگ است.

   بوي مرگ پيرامون من بيداد ميكند. اينطرف همسايگانم هر لحظه در پي انفجارهاي نا بهنگام جان مي سپارند. آنطرف تر كودكان سياه بخت با جذام گرسنگي و طاعون سكس بي شهوت از دست مي روند.

    آنجا يك مرد...... معلول از ستيزه يك ديكتاتوري مترسك وار، كودك متلاشي شده خود را بر صحنه يك خيمه شب بازي خونين بر دوش ميكشد. ديروز و امروزش را با جنگ معنا ميكند.

    آنجا يك زن.....با تازيانه هاي فناتيزم بر بدن. او كه تا ديروز اكسيژن را از پس شيشه هاي محبس خانه اش در ذهن تداعي ميكرد، امروز هواي آزاد را در گورستان خويشاوندان بازمانده از جنگ خود استنشاق ميكند.

در جغرافياي اين حوالي دموكراسي با بوي تعفن و مردار آميخته است.

بسيار مردماني كه رويايشان را ترس آشفته است.

امنيت واژه اي بيگانه است.

هر دم،... سلطه تيترهاي سياه بر صفحه هاي سفيد و هجوم خبر.

انفجار بمب شمال، قتلهاي زنجيره اي جنوب، تظاهرات غرب، زلزله شرق.....

چقدر دلتنگم.

در اسارت چهار ديواري دنيا به خفقان گرفتار آمدم.

وحشي صفتان بر گستره دنيا سلطه جسته اند.

اينهمه كافي نيست؟

.....

بر بستر خيابان شهر اتومبيلي ديدم كه چهار چرخش را به خون جانداري آغشته بودند.

چيزي به نام نظر قرباني.

چهار پايي سرخوش از رميدن را سر بريده بودند. نه براي بقا ، براي خرافه اي كهن كه از دير باز نيشخندي بوده بر تعقل. خون جانداري حافظ جان سرنشينان بي جاني!!!!!

عجب ديوانه سرائي ست دنيا.

اينجاكشتارگاه انسانيت است.