نشد که حس فرزند داشتن ، احساسم را به تو شبیه کند

نشد که دردش، مرا همدرد تو کند

نشد که زندگی روی دیگر سکه رابه خانواده ی چهار نفره ی ما نشان دهد

نشد که خوشبختی با ما پیر شود

نشد که درد تنهایمان گذارد

نشد که سفره مان یکی باشد

نشد که پسرت عصای دستت باشد

نشد که دخترت مونس تنهاییت باشد

نشد که عشقت پایدار بماند

نشد ....

کمر راست نمیکرد هر که جای تو بود

تو همان به همت بستی و دوباره ها ساختی

قلبش دوام نمی آورد هر که درد تو داشت

تو همان به مهرها  سپردی و بخشیدی

.....

شبهای خاموشی برای دل کودکانه ام شاهرخ می خواندی

یادت هست؟ مسافری غریبه.......

در این شبهای بیقراریت من چه بخوانم؟

....

می دانی که هیچگاه از تو چیزی نخواستم....

امروز سهمم را میخواهم

سهمم از بودنت را میخواهم از شور و  از روحیه ای که ستودنی بود.

 سه هفته ندیده بودمت

هر هفته بر تو سالی گذشته بود انگار

لبخندت هم چروکیده شده بود

زود گریختم که  از گریه ام بی تاب ترنشوی

....

بگو من چه کنم برایت .... درد مشترک است اما بار بیشتر بر دوش توست....می ترسم ، می ترسم سنگین تر  از تحمل شانه هایت باشد.. شانه ها .....همانها که خیلی کم داشته ام ..... استوار بمان ..من .......سهمم از  آغوشت....سهمم از حمایتت را میخواهم پدر......دیگر می خواهم.