آرش هنوز دو دل بود...البته به مهارتش ایمان داشت اما نگران بود مبادا دستش بلرزه شوخی نبود مرز کشورش بود و تا ابد واسه مردمش ماندگار....بالاخره به خودش مسلط شد و اعلام داوطلبی کرد.

تیر و کمانشو برداشت ....نشانه گرفت ....آخرین لحظه یک عرب از جلوی هدفش رد شد....صبر کرد....با خودش فکر کرد اون تو  ایران چه  غلطی میکنه؟ گذاشت بره.....تیر رو پرتاب کرد و جون داد.......افسانه ، افسانه موند اما حقیقت امروز اینه  که دیگه هیچ  مرزی باقی نمونده.  ایران که هیچ ، حتی یک ایرانی تو یه وجب خاک خودش به  باور ملیت کهنش تو  آرامش نیست . بله آرش ! چه خوبه که نیستی که اگه بودی از این مرز نامنتهای جهل روزی صد بار میمردی.... بلند شو...یه بار دیگه هدف رو نگاه کن ...اشتباه نکردی؟؟؟