دستی که قلم شد
دیوارهای نم داده و آجر نما شده رو با کتابها تا سقف پوشونده بود...میگفت این سبک کتاب دیواری این روزا مده واسه نویسنده ها ....تلنباری بود از کتابهای توقیف شده اش که حتی ناشر جا واسه نگهداریشون نداشت....چند متر جا دیگه چی بود که اون حجم کتاب هم جا بشه؟ اماچاره نداشت....عجیب که هنوز مینوشت...معتقد بود تا درد هست اون همیشه برای نوشتن سوژه داره...هی نوشت هی سانسور شد...هی اصلاح کرد هی توقیف شد....
چند سال پیش سر کلاس دانشگاه بعد از یه مباحثه با دو سه تا شاگرد به راحتی و بی هیچ توضیحی اخراج شد....هنوز تنها مهماناش غیر از مادر پیرش چند تا از دانشجوهاش بودن....اما همیشه نگران اونا هم بود....
یه روز همه چی بیشتر بهم ریخت ..شهر شلوغ شد....نیمه شب بود..می نوشت....اونقدر تو اون چند روز نوشته بود که داغ قلم رو انگشتش مونده بود.. ...بی هوا اومدند...ریختند...پاشیدند...بردند.....
جایی نمور و تاریک....اونقدر که دیگه باورش شد خونش کاخ بوده و خبر نداشته
هر روز ضعیف تر....زخمی تر... زخمها عمیق تر
واسه اونا هیچی نداشت واسه گفتن... و چون نداشت بیشتر زخم بر میداشت
دیوارها پر شده بود از شعر ....جوهر خون سر انگشتهاش همیشه جاری بود
یه روز قبل ازطلوع خورشید .... یه شب سیاهتر از شبهای زندگیش....لخ لخ کنان بردنش
بهش گفت: خوب شد؟؟؟ دستات قلم شد؟؟؟
گفت: شد!
قسم به همون قلم که شد! دیوارها شهادت میدهند.....
آخرین لحظه دلسرد شده بود نه از طناب داری که جلوی چشاش تاب میخورد از اینکه اینهمه نوشت و کسی نخوند....
کنارش دو پسر جوون هم منتظر بودند به مرگ....دو تایی شروع کردند به خوندن شعری......شعری که فریاد آزادی بود....گریش گرفت ....آخه اونی که اونا میخوندن یکی از شعرای خودش بود....لبخند زد........دیگه کار نا تمومی نداشت.