چند سالی بود نیومده بود دلش لک زده بود بره بازار و یه دل سیر خاطرات زنده کنه

قصد خرید نداشت حال و هواشو دوست داشت....

کمی که قدم زد ، تعجب  کرد! نما دیگه اون نما نبود.....عوض شده بود:

کاغذ  پشت شیشه های  حجره ها تکونش داد ....

 عطاری:" گرد مرده ی  طبیعی "

طلا فروشی: " فی عیارگرمی خون ریال "

صرافی : " هویت یورویی: 1000 ریال...دلاری: 2000 ریال ....عربی: .ناپایدار ریال"

پارچه فروشی : " حراج کفنی "

.....

بازار غذا : اعتصاب

بازار قضا : تعطیل

 حجره های آخر: " کلیه های ارزان ...... جان ارزان ....انسان ارزان "

 بساطی ها : "شرافت ، آبرو، دست اول،  دست دوم...."

 دختران گل فروش: "....بوی عطر تنشان مسموم....همه خریداران نامردان....."

......

 نشست  کنار دیوار... دیگه نمی کشید......بارش خیلی سنگین بود.....کمرش صاف نمیشد.....خسته بود.....خسته!