آنان که آنان نبودند
آن که برمداری نامعلوم هنگ نابخردان را به رژه واداشته بود.....چپ ، راست .... چپ ، راست و به دنبال بیرق فتح سرگردان بود.
آقا شما چه هستید؟ - من ؟ من ؟ من! سیاست مدارم . شما چه هستید که میپرسید؟
میانه ام آقا
آن که سخنرانی پر طمطراقی داشت وغبغبش در حال انفجار بود
.......ایست......ایسم.....یته......ویا.....( تکرار و تکرار)
یک مترجم این اطراف نیست؟؟؟
آقا شما چه هستید؟ - من ؟ من ؟ من ؟ من ؟ من ؟...........یک ربع بعد ...من یک روشن فکرم ! خاموش! که هیچ سوالی از من جایز نیست.....این منم که میپرسم و خودم هم جواب میدهم......( صدایش در بین هورای شنوندگانش به سختی شنیده میشد ) شما چی میتوانید باشید؟
نه چیزی در خور شما آقا!
آن که پیش از خواندن ..شاعران را رد میکرد ....آن شاعر، آن بود...این شاعر، این است...پیش از من شاعری نبود...پس از من شاعری نیست....شعر را خواند:......پیچ ...پیچ....پیچ.............
یک نفر فهمید که او چه می خواهد بگوید؟؟
آقا شما چه هستید؟ - من ( با گردنی بلند و چشمانی خمار کرده و ابرویی برافراشته) ؟ همانم . همان سبک یگانه ام..... شما مرا نمی شناسید؟ چه هستید؟
شعر دوستم آقا!
آن که با کلاف سردرگمی فلسفه میبافت...... رنگ به رنگ، اندیشه ...طرح به طرح، زندگی....
آقا شما چه هستید؟ نمی دانم....به گمانم فیلسوف باشم......صدایش خسته و مایوس بود.....تو می دانی چه هستی؟
انسانم با تفکر خودم آقا!
آن که مطرود و منزوی به گوشه ای خزیده بود.....می نوشت...می خواند..... زندگی میکرد.
آقا شما چه هستید؟ - من عادی هستم.........بفرمایید ..............بنشینیم با هم گپی بزنیم......