حوا خسته شده بود! از سنگینی این دوتا طفل روی کتفهاش بریده بود!

هنوز هم نمیدانست بی آدم با این بچه ها چه کنه؟

دیگه کم کم شک کرده بود که ابلیس به خاطر عشق به اون آدم رو یه جایی سربه نیست کرده!

طفل کتف راست هی نق میزد و آروم و قرار نداشت ، چرا اصلا نمی خوابید؟؟

طفل کتف چپ هم که بی وفقه زیر پستانش بود! شیره ی جونشو می مکید!

دل نگران بود...چرا میکائیل برنگشت؟؟؟ مگه تا کجا دنبال آدم رفته ؟

جبرئیل از سر ظهر نشسته بود به نوشتن، میگفت یه نفر پیدا شده بعد از سالها کتابشو بخره...از خستگی رو همون کتاب هم خوابش برده بود....  حوا که چیزی  از کتاب سر در نیاورد...کاش خوش خط تر مینوشت!

یه ندا به اسرافیل داد که بچه ها خوابن... تو هم بخواب و اون صور رو بذار کنار.....فردا تمرین کن......

....

ساعت نیمه شب بود ولی گرما بیداد میکرد!!

دیگه همه خوابیده بودند و کسی به کسی نبود.

لباس خواب حریر قرمزش رو پوشید و به بستر منتظر موند....دیگه باید ابلیس میرسید!!!!