ایران خانم چند کروری بچه داشت....اصولا زن خیری بود هر بچه ی بی سر و پایی رو هم به فرزندی قبول می کرد...می گفت امید به اصلاح  همیشه هست.....جفا دید...بی مهری دید...اما کنار نکشید...ذره ذره آب شد خورد شد اما باز آغوشش سرشار از مهر بود....گاهی فکر میکرد اگه بوی نفت نمی داد شاید بچه ها بیشترتو بغلش میموندن...اما چه میکرد؟ واسه روشن کردن چراغ خونش همین یه ارثیه ی سیاه براش مونده بود...هیچکس به فکرش نبود و بارشو کم نکرده بود که وقت کنه کارای دیگه بکنه.... اخه خیلی با استعداد بود....همش میگفت بالاخره یکی از این بچه ها بزرگ میشه و همه چی درست میشه.

معلم کلاس ما عاشق ایران خانم بود.. نمی دونم چرا بیشترمعلم ها دوسش داشتند......همیشه یه جوری حرف میزد که آدم دلش کباب میشد.....سعی میکرد اونو به ما بیشتر بشناسونه....یه روزمعلم ما  رفت و دیگه خبری ازش نشد...خبرای بدی شایعه شده بود..... عادت کرده بودیم معلمامون تند تند گم و گور میشدن

 روز آخر یه سوال پای تخته ی سبز کلاس نوشت

 ایران خانم چند کروری بچه داشت.......چند تا بچه ناخلف شدند.....چند تا دیگه رفتند و بر نگشتند....چند تا دیگه اسیر شدند .....چند تا بردار شدند....چند تا.......چند تا....... در نهایت بقیه موندند......حالا ایران خانم چند تا بچه داره؟؟؟؟

 صدام کرد

نوشتم: اون دیگه بچه نداره

گفت : دوباره بخون

گفتم: بچه ای نداره

گفت : کجای این نامعادله مفهوم نیست؟؟؟؟

گفتم حساب حسابه درست ... سرمو انداختم پایین.. اما ......آقا اجازه؟؟؟......... ما کم آوردیم!