ابراهیم چند شب بود که از اضطراب خواب و خوراک نداشت

فردا کنکور الهی داشت و همش فکر میکرد اگه قبول نشه چی؟؟؟

می خواست جلو پسرای در و همسایه کم نیاره کسر شخصیت میدونست که نوح با اون سن و سال ، عیسی بدون پدر و موسی با کمترین امکانات قبول شدن و این امسال هم رد شه!

اصلا خوابش نبرد....صبح خودشو با عجله رسوند سر جلسه ی امتحان

ورقه ها پخش شد

: کدام گزینه برای ذبح مناسب تر است؟

-         الف :اسماعیل

-         ب :اسحاق

-         ج: گوسفند

-         د: هر سه مورد

هر چی فکر کرد یادش نیومد....اینو از کجای کتاب در آورده بودن که تا حالا چشمش هم بهش نخورده بود؟

ظاهرا سوال مفهومی بود

اسماعیل؟؟ این گزینه نمی تونه صحیح باشه با یهودیت مغایر بود.

اسحاق؟؟؟ اینهم درست نبود با مسلمونها چه میکرد؟

گوسفند؟؟؟ شک کرد

هر سه مورد؟؟؟ به نظرش رسید این درست تره. عالم تحریفه دیگه بالاخره یه چیزی از توش در میاد !

دوباره شک کرد...

گزینه ی دال رو پاک کرد و با اعتماد به نفس گزینه ی جیم رو انتخاب کرد.

 

جواب کنکور اومد...ابراهیم تنها کسی بود که قبول شد

...خوشحال بود ...دور اندیشی به دادش رسیده بود

اسماعیل  و اسحاق از یاد همه میرفتند دیر یا زود ...اما تفکر گوسفند ֲ منتظر به ذبح در حال توسعه بود.