گفت دوستت دارم و آبنبات چوبی ... چوبی که مزه دروغ را بر زبانم فرود آورد،ترک ترک . و من رهایش نکردم هرگز که ... باور کوکانه ام بجهد تا شش ماه ... شش سال ... شش قرن که او باکره ست و دوست میدارد زبان اش. که دستانش را نیالاید به گناه نوازشی ، که دوست میدارد زبان اش . و او باکره است و دوست میدارد و دوست میدارد زبان اش . رهایش نکردم و دهان تلخ و دست خالی و پشت به باد ی که می بردم و او همیشه و تنها دوست میدارد زبان اش . تلخ....تلخ.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۵ ساعت توسط نهال
|