به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به...
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان...
پله ها ... نت های ریزشان .پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.
دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند ، وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی. گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی....گرم تر
پای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.
گوشهایم .گوشه هایم
پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه
اجرا های آخر.برای آن که زودتر.نابهنگام تر.ترک کرد...
تو را!
تو
آخر تر نمی شود.
پس...
پنجشنبه ست !
پنجشنبه ها را...
بیا بهنام
دیروز سر رو سینه ء تو خوابم برد وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن زاویه ء تند، آفتاب داغ تب دارت نکنه. دستهای سوختم منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود و ( یاد اسم های قبلی این وبلاگ افتادم...پناه یک ... و پاشویه های تب ناک ) یاد تو که هر لحظهء این نوشته ها رو از بر بودی....با من بودی بدون اینکه سایه ای از تو رو اونا افتاده باشه. یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه....نبود...این بار من بیدار شدم ناغافل و ....
یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی درست همزمان با اسم این بلاگ که به لحظه های محتضر تغییر کرده بود و مرگ در من خیلی جدی شده بود.
بهنام دیروز مسخ شده بودم کنارت. کجا بودی که تعجب کنی و بگی تو چرا یه دقیقه نمی تونی بشینی؟ نشسته بودم بهنام...حدود شش ساعت. وقتی پاشدم سر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ این بار هم یهو اونقدر شلوغ شد که فرصت خداحافظی نداشتم...برگشتم باز هم نشد ...بعد گفتم خداحافظی در کار نیست. رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم.
اما این نوشتن ها رو اینجا تموم میکنم بهنام. حالا کم کم حرفها داره برام معنی پیدا میکنه. نوشته ها...تو...من...بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو...اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه....آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ مرگی غیر ابن روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت. این لحظه های محتضر من از آن تو، یا نمی دونم پونزده یا بیست دقیقه ء آخر وآرام تو....و نصیب این روزهای بازسازی شدهء دردناک مرگ آنهم دم به دم من. فایده ای نداشت...کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا ...یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت. هیچ معجزه ای در کار نیست. "..." ها رستاخیز را به نیشخند میکشند و مرگ را تمام شدن " ما" می دانند. و من هر چه فریاد میزنم این تنها منم که تمام شدم... صدایم جز در گوش خودم نمی پیچد. بزار کنار گوشت آرام صدا کنم: بهنام...بزار همچنان آن " جان " های مرتعش تو انعکاس تمام صداهایی باشد که میشنوم. این" لحظه های محتضر" تقدیم تو بهنام جان.
تمام شدم.
قسم به مرگ
تقلیل دهندهء تقلیل دهندگان
و قسم به این شهر امن
که ما میت را بر صورت ها نشاندیم
سپس ، عمیق خفتیم
مگر کسانیکه ایمان آورده و انتحار کردند که برای ما پاداشی تمام شدنی است.
پس چه چیز سبب میشود که بعد از این انکارش کنی؟
آیا لب های این جسد بهترین حکم کننده نیست؟
آی فنو
فنو جان
صد گرم از یک راز، گوشهایت را خیس کرد
کاناپه های یکنفره، همیشه یکنفره نمی مانند
وقتی شمارش من
ساعت است که خوابیده ام بر سینه ء تو تاضربان قلب ت را با دست بر کتف من بکوبی
و صدای قهقه ء تخت های رویال را تعدیل کنی
فنو جان
سبابه م درد میکند
اشاره ای ندارم
جز
به آن آرزویت که یک بار بود و دیگر نبود
نرم ها هم همیشه نرم نیستند
" نام" ها سخت میشوند که " به " تر نمیشوند
حالا هی فریاد بزن
هیچ " جان " آرامی در پی نیست
همه مرده اند
بی قرار
وپیش از آن فیلم گرفته اند
از مسئولیت ها یی ناکام، که در خود ارضایی ها رفع نمی شوند
نه
ارضائی در کارنیست
وقتی هنوز سیگارها، ته حلق من غلیط به اسم تو می چسبند که نه بالا بیاید و نه پایین برود
آی فنو جان
دیشب هم نشد
باید میشد
ساعت ها داشتند میشمردند
چه قدرت عجیبی داشت ساعت حدسی مرگ
دست راستی بی اراده
اشاره ای بلند را
از پایین ترین مفصل ،
درست هنگام دخول
ورم دار کرد
اشک ، جیغ کشید
و من سه روزه نارس شدم
فنو جان
هیچ کار جدی ی هم در کار نیست
ترک کردم
شوخی فاهمه می خواست
عین خودکشی
ببین از وثیقه خودم را پس گرفته ام
جدول بندی شده ام کنار زمینی که دیگر چهار چنگولی به بغل من نمی چسبد
رزرو شده ام رو دماغه ی پرواز یک طرفه
که سرم را به سنگ بکوبد
فنو جان
اشکها همه اسیدی بودند
وقتی مرد بودن ، قرقره ی تلخ ترین جرعه های آخر الکل بود که سوراخ هایم را گشادتر کنی
تف کن
من دارم زیر فک قفل شده یک پنجره ء کبود ،
دلمه میشوم
سیاه
فنو جان
استفراغ کن
استفراغ کن
پانزده دقیقه ها را استفراغ کن
هیچ راهی ندارند
پله ها هم تمام میشوند
درست وقتی طبقه ها، آسانسور را از عصبانیت می جوند
فنو جان
آلارم را روی چهار صبح تنظیم کن
بیداری مرگ حال غریبی دارد
ببین
آخ فنو جان
فنو جان
آن بار...
باربیتال
را یادت هست؟
دویست بار با هم بودن مان را با آب کیر سگهای خیابانهای دولت، تا همین جا خط کشی کرد
که سیگارها را به یک طرف قانونمند کنند
که زیر هم دود نشویم؟
فنو جان
LILI
تکرار میشود
عین گلنار
همه زنها اصلا
دلم مرد میخواهد
همان که مرگ را به عینیت ش بخشیدی
فنو جان
بیا خایه های هندوانه ها را لیس بزنیم
و زیر " مونولوگ " بکت بخوابیم
تا فرسوده ها از دلوز روی نیم تنهای لختمان روان شوند روزهای تعطیل
فنو جان
تنگ شده ام.
حادثه هيچي نبود
حادثه فقط يك بهنام بود
بر شانه هايم
از همان كناري ترين مفاصل كه نگران فرسودگي اش بود
كسي باور نخواهد كرد يك حادثه چهار چهار چنگولهاي نحيف را با قدرت يك زمين، مي زند.
هی بهنام. لعنتی. نامرد. تک مرگ رو سگ گائید. آره !
آخه بچه با نبودنت چه کنم؟
کردستان ، سوریه ، آنجا و درست این جا تر ها! من ! هیس...